فراموش كردم . آمديم كالسكه [ اى ] در 8 قران كرايه كرده ، با جناب « ميرپنجه » رفتيم .
يك ساعت از شب گذشته ، به خانهء جناب « ميرزا باقر خان » ، كاهو و پالوده خورده ، صحبت كرده ، به وضع اين خانواده خيلى حسرت خوردم ، و آرزو كردم [ كه ] شايد خانوادهء ما هم اينطور مردمان عاقلى داشتند .
در آخر شهر ، محله [ اى ] تشكيل دادهاند ، كه اين نقطه قديما دزدگاه و خرابه بوده است . « آقا ميرزا باقر خان مشير الملك » و ساير خوانين ، كه همه سادات طباطبائى هستند ، در اين محله ، خان [ ه ] ها ، حمامها [ و ] مسجد وصل به هم ساخته ، بازارهاى داير ساخته و فعلا از تمام محلات « اصفهان » آبادتر و بهتر است ؛ معروف به محلهء طباطبائىها .
شركت تجارتى تشكيل كردهاند با 000 ، 100 تومان سرمايه ؛ و از جوانهاى خوانين اعضاء و اجزاء درست كردهاند و اين شركت حالا 5 سال است [ كه ] داير است [ و ] مبلغها سود و بهره داده [ است ] .
نظامنامهء شركت را دادند ، خواندم . حقيقت ، تمجيد دارد . چقدر مردمان « متدين » درست مؤدبى هستند .
ساعت 4 غذا خورده ، خوابيديم . مثل شب قبل ، خيلى خوش گذشت .
يك عباى تابستانى با قدرى « تربت » براى « مشير الملك » فرستادم .
روز سهشنبه ، پنجم [ جمادى الاول 1330 ه . ق . ]
ساعت 10 برخاستم « 1 » . ديدم به حمام محتاجم ، ليكن ميسر نيست . هرطور بود ، تطهيرى به عمل آورده ، نماز خواندم . جناب « حاجى مشير الملك » بيرون تشريف [ آورده ] ، مدتى نشستند .
جناب « حاجى ميرزا حسن » ، برادر « ميرزا باقر بزاز » آمده ، در واقع رئيس سلسله در اصفهان خود آقاى حاجى مشير الملك است ، ليكن حاجى ميرزا حسن براى نماز و ساير امور ديگر مشغول است ، [ و ] همهطور هم مشير الملك [ را ] همراهى مىنمايد .
ساعت 5 / 1 از دسته [ گذشته ] ، آقاى « حاجى مشير الملك » تشريف بردند . جائى كه وعده داده بودند ، با جناب « ميرپنج » و « حاجى ميرزا حسن » رفتيم به خانه پسر آقاى « مشير الملك » ، كه « ميرزا مهدى خان » است . بسيار جوان مؤدب تربيت شده [ اى ] است .
دختر « ظل السلطان » ، عيال اوست .
باغچه و باغ بسيار فريد باصفائى دارد . اولا هواى « اصفهان » و آب « اصفهان » هيچ
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم