- ارواحنا فداه - را ترك مىكنم .
با چشمان اشكبار با آقايان وداع كرده ، سوار عربانه شده ، رانديم .
روز يكشنبه ، ششم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
اول آفتاب به « مسيب » رسيديم . هوا به قدرى سرد است كه كمتر اينطور سرما ديدهام . قدرى در كنار رودخانهء « فرات » راه [ رفته ] ، اسبابها را نقل و تحويل كرده به اين عربانه [ و ] يك ساعت و نيم از آفتاب گذشته ، سوار شده ، ساعت 5 / 5 به « محموديه » رسيده ، غذا خورده ، ساعت 5 / 6 سوار شده ، ساعت 9 وارده « بغداد » شده ، رفتم به خانهء « ميرزا عبد الحسين خان » .
ايشان هم گرفتار مريضه بدبخت خود بودند . طبيب آمد [ و ] مشغول عمل كه شد ، دادوفرياد ضعيفه بدبخت بلند شد . من طاقت نياورده ، نماز خوانده ، فورا حركت كردم رو به « كاظمين » .
اول غروب وارد شده ، به « حرم مطهر » مشرف شده ، به منزل آمدم .
« حاجى اسكندر خان » ساعت يك آمدند . خلاصه ، « عبد الكريم » غذاى خوبى تدارك كرده بود . ساعت 5 غذا خورده ، ساعت 6 خوابيديم .
روز دوشنبه ، هفتم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
ساعت 11 از خواب برخاسته « 1 » ، به « حرم مطهر » مشرف شده ، ساعت 2 از دسته [ گذشته ] ، مراجعت به منزل كرده ، آقايان تازه بيدار شده بودند . خلاصه ، ساعت 5 / 5 « حاجى اسكندر خان » به طرف « بغداد » روانه شدند . ما هم با ايشان توديع كرده ، ناهارى خورده ، به « حرم مطهر » مشرف شده ، نماز ظهر و عصر را موفق شده ، ساعت 10 [ به ] منزل آمده ، قدرى با « سيد حسين » و « سيد حسن » صحبت كرده ، رفتم به خانهء « آقا ميرزا مهدى » ، خدمت ايشان رسيده ، اول غروب به « حرم مطهر » مشرف [ شده ] ، ساعت 2 به منزل آمده ، ساعت 4 غذا خورده ، خوابيديم .
روز سهشنبه ، هشتم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
سحر برخاسته « 2 » ، به « حرم مطهر » مشرف شده ، به منزل مراجعت كرده ، غذا خورده ، عصر رفتم « بغداد » ، منزل « حاجى اسكندر خان » . شب را باهم تآتر رفتيم . ساعت 7 مراجعت كردم . زنى يهوديه مىرقصيد و 2 پرده هم تماشاى اخلاقى داد .
بارى ، شب را در « بغداد » خوابيدم .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته
( 2 ) . در اصل : برخواسته