باقى را هم ابواب جمع او كرده ؛ براى « آقا سيد احمد » هم كه . . . « 1 » متغير شده بودند كه من از جاى ديگر بليت گرفتهام ، لاجرم يك مجيدى براى ايشان بليت گرفتم .
خلاصه ، تا ساعت 9 همهء آقايان دور هم جمع بوديم ، و هرساعتى اشتغالى داشتيم .
روز سهشنبه ، سوم [ صفر 1330 ه . ق . ]
ساعت 12 حركت كرديم . « آقا شيخ حسن » و « آقا سيد مسلم » و « عبد الكريم خان » با من هستند و لا غير . 6 نفر ديگر هم در « عربانه » بودند . يك ساعت و نيم از دسته گذشته ، پياده شده ، نماز خوانديم [ و ] سوار شديم .
ساعت 5 از دسته [ گذشته ] ، به « مسيب » « 2 » رسيديم . صرف غذائى كرده ، ساعت 5 / 6 سوار شده ، رانديم . ساعت 4 به غروب [ مانده ] ، به « محموديه » رسيده ، نماز خوانده ، چاى خورده ، آقازاده مصطفى خان و « سيد عبد المجيد » پسر مرحوم « آقا سيد محمد قراباغى » را ملاقات كرده ، رانديم .
نيم ساعت به غروب [ مانده ] ، من و « عبد الكريم » و « سيد مسلم » و « شيخ الاسلام » در « بغداد » پياده شده ، « حمال » گرفته ، رفتيم به خانهء « ميرزا عبد الحسين خان » . شب را آنجا مانديم . « حاجى معتمد » هم آنجا بود .
خلاصه ، شب را مانديم ، و بد هم نگذشت .
روز چهارشنبه ، چهارم [ شوال 1330 ه . ق . ]
ساعت 11 برخاسته « 3 » ، همه خواب هستند . پيرزنى « كرمانى » ، كه در خانهء « ميرزا عبد الحسين خان » است ، و دخترش را به « ميرزا عبد الحسين خان » داده ، او بيدار شده ، آمد آتشى روبهراه كرد .
هوا خيلى سرد و موذى است .
بالاخره وضوئى گرفته ، [ به ] نماز مشغول شده ، ساعت 5 / 2 از دسته [ گذشته ] ، آقايان پيدا شده [ و ] آمدند و نشستند . چاى خورده ، ساعت 5 به اتفاق « آصف الملك » [ به ] بازار رفته ، يك نيمتنه زيرپوست در 13 مجيدى و يك شلوار در 5 مجيدى خريده ، آمدم . خيلى نيمتنهء خوبى است ، مرا گرم كرد . الحمد للّه ربّ العالمين .
از بازار مراجعت كرده ، آقايان را ملاقات كردم ، كه رو به كشتى مىرفتند . با آنها توديع كرده ، عازم منزل شديم . غذا ، نان و آبگوشتى خورده ، ساعت 3 به غروب
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخوانا .
( 2 ) . در اصل : مصيب
( 3 ) . در اصل : برخواسته