« عبد الكريم خان » و « نصر الله خان » از خواب برنمىخيزند . با هزار مرارت « نصر الله خان » بيدار شده ، ساعت 5 / 2 از دسته [ گذشته ] ، « عبد الكريم خان » برنمىخيزد .
همينكه بيدار شد ، در برابر آقايان چند جفنگ گفت ، من هم ساكت ماندم .
خداوند از او بگذرد و اهلش نمايد .
حالا مدتى است كه در صحبت با او هم متاركه دارم ، زيرا كه يك حركت موافق ميل من نكرده ، و همينكه در همهحال مرا مىآزارد ، فقط براى احترام شخص « مفرح السلطنه » ، كه رضاى او را دوست مىدارم ، به اعمال و افعال او تن دردادم .
بارى ، ساعت 4 از دسته [ گذشته ] ، حركت كرده ، به قدر « 1 » 500 قدم از كاروانسرا كه دور شديم ، « كره » بناى بازى را گذاشت و از دست « عليرضا » كند و على رضا از روى خر بر زمين افتاد [ و ] كره فرار كرد . اين بيابان را جلو داده ، مثل باد مىرود . ناچار خودم تعقيب او گذاشته ، رفتم .
چيزى نگذشت [ كه ] آقا هم تشريف آوردند .
بالاخره در جلو « كرخ » ، چند نفر عرب كه ماديانى داشتند ، افتاد . گرفتيم [ و ] آورديم . و به آقايان رسيده ، به راه افتاديم [ و ] آمديم .
در بين راه ، يك نفر از مأمورين نظامى عثمانى ، كه مأمور سادات بود ، برخورد به ما .
خيلى صحبت كرديم ، تا به « نخيله » رسيديم . اصرار كرد كه بروم منزل او غذا بخورم ، به مناسبت بودن همراهان عذر خواستم .
خلاصه ، او از ما پيش افتاد .
ساعت 5 / 3 به غروب [ مانده ] ، سوار شديم . يك فرسخ كه رفتيم ، باران گرفت .
باران مفصلى خورده ، اول غروب وارد « كربلاى معلى » شده ، شب را خدمت جناب « آقا سيد حسين آقا » رسيده ، لدى الورود 5 ليره از آقا گرفتيم . قدرى كرايه مكارى باقى بود ، دادم ، رفت .
نماز خوانده ، به « حرم » مشرف شده ، ساعت 3 با آقايان ، همه به خانهء « آقا سيد احمد » رفتيم . غذاى بسيار خوبى درست كرده بودند . صرف كرده ، ساعت 5 به منزل آمده ، ساعت 6 خوابيديم .
روز جمعه ، سلخ [ ذى حجه 1329 ه . ق . ]
شب ، بهواسطهء سردى اتاق ، بد خوابيده بودم و سرما خورده بودم . صبح زود
هامش
( 1 ) . در اصل : بقد