فرمود : « جلست مجلسا لا يجلسه الّا ملك مقرّب او نبىّ مرسل او مؤمن امتحن اللّه قلبه » .
جمعه ، چهاردهم [ محرم الحرام 1306 ه . ق . ]
بعد از تلثيم عتبهء ائمه و تشرّف به « روضهء نبويّه » - عليهم سلام الله - در مسجد نماز مىخواندم ، [ كه ] « شيخ محمود جلال الدين » و « شيخ مصطفى » ، ولدان « شيخ محمد طاهر » ، من اخلاف « سلطان با يزيد » ، ابائا عن جدّا ، مجاور « مدينهء طيّبه » شدهاند ، نزد فقير آمدند ، اداى حقوق دوستى موروثى بهجاى آمد .
« شيخ مصطفى » ، كتابى در دست داشت . گفتم : « اىّ كتاب بيدك يا شيخ ففتح الكتاب و هو الفيّة ابن مالك و بصفحه اليمنى هذا البيت :
مبتدء زيد و عاذر خبر * ان قلت زيد عاذر من اعتذر
رشتهء سخن به دراز [ ا ] كشيد [ و ] از « ادبيّه » به « تصوّف » رسيد .
به منزل آمديم . در حين وداع ، برادر كوچك « شيخ مصطفى » خواهش نمود كتاب « سيوطى » ، چاپ « مرحوم ملّا كاظم » [ را ] در صورت امكان براى ايشان بفرستم و به اين طريق هم نوشته شود : « خزينه ديوانه تحريرانه قاعنده با يزيدىزاده مصطفى صبرى . »
از خداوند مسئلت مىنمايم توفيق عنايت بفرمايد و وفاى به عهد شوم و اين خدمت انجام پذيرفته ، بمنّه و جوده .
جناب شريع مآب « حاجى سيّد محمّد طاهر » ، به واسطهء گرمى هوا و اندك كسالتى ، فرمود برويم در « باغ سيّد صافى » ، كه نزديك ما بود . طبخ « چاى » به عهدهء « حاجى آقا وهاب » و حمل فرش و لوازم ديگر با خدام [ بود ] . جاى باصفا و خوش هوا بود . از رفقاى روز « يازدهم » يادى نمودند و به مناسبت ، اين شعر را سرودند :
« الا انّما الدّنيا كمنزل راكب * اناخ عشيا و هو فى الصّبح راحل
دوستان بامحبّت و لوليان باالفت و لالهرخان سبز خط و گل عذاران شيرين نمط ، همگى از مهاجرت دل مشتاقان را به دام مفارقت افكنده [ است ] .
[ بيت ]
كانّ قلوب الطير رطبا و يابسا * لدى و كرها العنّاب و الحشف البال
حاصل دنيا « جمع » است و « تفريق » .
كيست كه در باغ جهان گلبنى پرورد ، و خار « جفا » يش بر خلد نخلد . « انّ السّلامة منها ترك فيها » .