چهارشنبه ، پنجم [ محرم الحرام 1306 ه . ق . ] [ بير شيخ ]
محطّه امروز « بير شيخ » است . چند چاه دارد . گوارا است ، ولى به واسطهء كثافت ، اندكى بوى شتر مىدهد . بادهاى گرم هم مىوزد . 3 ساعت به غروب مانده ، بناى رحيل و قيل و قال حمله دار و بعير است .
[ بيرحسّان ]
5 ساعت از شب گذشته ، وارد به محطّه « بيرحسّان » شدند . بسيار تلخ مىگذرد . بى موقع بار مىنمايند و فرود مىآيند . در اين وقت شب ، كسى جرأت نمىكند از [ بيم ] دستبرد سارقين قدمى بيرون نهد . « آبار » اينجا ، آبش گواراست .
پنجشنبه ، ششم [ محرم الحرام 1306 ه . ق . ]
« مقوم » قافلهء ما « شاكر » ، به واسطهء كسالت و نزديكى اهلش ، امروز مىرود .
ساربان ما كه « حامد » است ، محض « محبت » و « احسان » كه در حق او شده ، اظهار دوستى با اهل بيت عصمت مىنمايد [ و ] مىگويد : « عيالى دارم ، به قرب 2 سال است [ كه ] نتوانستهام كارى نمايم . دعائى بدهيد و از اينجا مرخص نمائيد بروم حمراء . با « شاكر » در مدينه مىرسم ، بعد از يك هفته به شما . »
عبد اللّه ، عم خود را آورده [ و ] ريش او را به دست ما داد و بسيار سفارش نمود به او ، كه : « انّا و ايّاهم سواء و ابغى منك موالاتهم » .
اول ظهر ، آنها به طرف « حمرا » رفتند و زوّار به طرف « مقصود » .
اين يك دو منزل ، از دو طرف كوه و درّه و تنگه است . كافى شكادف به همدگر مىخورد . جناب « سيد المجتهدين » فرياد مىكنند : « فسّحواء و وسّحوا رحمكم اللّه » .
روز جمعه ، هفتم [ محرم الحرام 1306 ه . ق . ] [ خلص ]
اول طلوع فجر به محطّه « خلص » رسيدند . هوا روشن نبود . تا جمعآورى اسباب مىنمودند ، ابريق براى تجديد وضو برداشتم . 6 قدم دور نشده ، كه فرياد « عبد اللّه » از عقب سر من بلند شد ، [ كه ] : « يا شيخ ، قدامك ، قدامك » .
ملتفت شدم 3 نفر هستند در كمين ، كه تا من به زمين نشينم ، ضربتى بزنند . به گمان آنكه « علىآباد » هم دهى است . « عبد الرحمن سودانى » ، كه گاهى در حقّ او ادرارى مىشد ، با تفنگ [ سر ] رسيد [ و ] دزدها فرار نمودند . از طرف ديگر قافله ، بعضى