نماز ظهر و عصر [ را ] خواندند و بناى رفتن شد .
[ مستوره ]
يك ساعت به طلوع فجر مانده ، وارد به محطّه « مستوره » شديم . تقريبا 5 فرسنگ از « رابغ » تا اين موضع است .
سهشنبه ، چهارم [ محرم الحرام 1306 ه . ق . ]
« مستوره » ، آب گوارايش منحصر به « بركه » است ، كه از « باران » جمع مىشود . در سر راه ، بعضى چاههاى « 1 » بزرگ ساختهاند ، ولى عذوبت ندارد . هندوانهء فراوان آوردهاند . قصابى هم دارد ، امّا دائمى نيست .
امروز ، امر غريبى ديده شد . اگرچه عجب نيست از عرب ، چون معروف شدهاند به « حمّيت » و « غيرت » ، اين قصه نقل مىشود . 5 نفر « سودانى » از « مكّه معظمه » در قافله همراه [ ما ] بودند . گاهى مراعات از آنها مىشد . سر سايهاى كه بود ، كنار او مىنشستند . شاكر هم به واسطهء ناخوش حالى آنجا چند روز « 2 » بود دوا و غذايى ترتيب مىدادند براى او ، يك مرتبه بدون سابقه ، 100 نفر جمّال با تفنگ ريختند در خيمه [ و ] بيچارهها را با ريسمان بستند و بين خود تقسيم نمودند . هرقدر التماس نمودند ، به جائى منتهى نشد .
به شاكر گفتم : « مهمان را - اگرچه كافر باشد - كسى اينطور نمىنمايد . رسول - ص - فرموده : اكرموا الضيف و لو كان كافرا . اينها كه مسلماند . » گوش ندادند . از بيراههها به اوطان خودشان ، كه « حمراء » و « صفراء » بود ، به رقيّت بردند .
4 ساعت به روز مانده ، بناى رحيل شد .
اوايل غروب ، جناب « حاجى شيخ عبد الحميد » ، چاى طبخ نموده بودند . وقتى كه براى نماز پياده شدند ، صرف شد . بسيار بامزه بود .
اواسط شب ، هنگامهاى بود . « جمالى » به « سيد شيرازى » گفته بود : « اجلس قدّامك فلمّا جلس اخذ من ورائه ما فى محلّ رأسه » . و از جمله « ابو طالب » نامى ، كرمانى رفسنجانى را ضربتى بر سرش زدند ، به قصد كشتن . و به زدن ، سرش شكست ، ولى كمربندش سالم ماند .
هامش
( 1 ) . در اصل : چاهاى
( 2 ) . در اصل : روز است بود