اسد إله باقراوف كه راه رشت به تهران را اداره كرده و وضعش آن است كه نوشتهام ، ( نه و اللّه حيف است . ) ميرزا اسد إله خان كه به ناهار دعوتمان كرده بود و سنش هجده سال است ، جوان معقول باتربيت قاعدهدان عالمى است . بعد از ناهار آمديم منزل . خيلى خسته بودم . خوابيدم . عصر ناظم الملك و اجزاى قونسولخانه آمدند پيش من و هم ميرزا احمد خان كارپرداز ايران در ( باطم ) « 1 » .
شب را چون آقاى حسين پاشا خان و كنت به ( كنسر ) موزيك رفته بودند ، با جناب ناصر الملك شام خوردم . ميرزا اسد إله خان هم بود . آخر شب كه آقاى حسين پاشا خان و كنت مراجعت كردند ، رفتيم تقريبا نيمساعت در جلوى هتل در مهتاب توى خيابان قدم زديم . به ياد خيابان خودمان در تهران .
در
تفليس - روز شنبه دوازدهم ( 12 ) : قبل از ظهر با آقاى حسين پاشا خان رفتيم دكان دلاكى اصلاح كرديم . بعد از ناهار از بس دلتنگ بودم ، بيشتر از دو ساعت خوابيدم . تقريبا يكساعت به غروب آفتاب مانده ، بيدار شدم .
رخت پوشيدم . به سراغ آقاى حسين پاشا خان رفتم . در سفرهخانه براى چاى خوردن ، آقاى حسين پاشا خان با ميرزا اسد إله خان و ميرزا احمد خان ، كارگزار باطم ، و ميرزا داود خان كه يكى از اجزاى قونسولخانه است و يك ايرانى ديگر مشغول صحبت بودند . ميرزا احمد خان كه دلتنگى مرا ديد ، به اصرار زياد همه را براى تفرج حركت داد . يعنى مهمان كرد . رفتيم به باغ مجتهد . از آنجا به باغ ( فانتازيا ) كه بيرون شهر و كنار رودخانهء كوچكى و محل تفرجگاه عمومى است .
در اين باغ به فاصلههاى كم ، جاهاى مسقف چوبى براى نشستن دارد كه از آنجاها به بناى وسط كه مهمانخانهء بزرگى است زنگ دارد كه بعد از اخبار پيشخدمتها مثل آنكه در هتلهاى منظم خدمت مىكنند مىآيند و همهجور اسباب راحت و عيش و آسايش فراهم مىكنند و خيابانهاى كوچك خيلى قشنگ براى گرديدن دارد . از چندين جاى باغ صداى مطرب و نوازنده مىآمد . به اصرار ميرزا احمد خان رفتيم در يك ايوان خيلىخيلى باصفاى خوبى كه ماه هم روبرو از پشت كوههاى كوچك سبز گاهى از زير ابرهاى سفيد و سياه چهرهاى مىنمود ، نشستيم . اصرار كرد كه يك دسته مطرب قفقازى بياورد كه تماشاى سازنده
هامش
( 1 ) - كذا ( باطوم )