بخوابيم كه صبح زود بيدار شويم . شاممان هم آنچه امروز داشتيم بود به اضافهء پنجاه شصت عدد گنجشك كه اعتصام السلطنه شكار كرده و سرخ كرده بودند .
بعد از شام مثل ديشب خوابيديم .
حركت از پاچنار -
روز يكشنبه سيّم ( 3 ) : هنوز صبح نشده بود . بيدارمان كردند . چاى خورديم . تا حاضر شديم نزديك به آفتاب زدن بود . سوار و راهى شديم . چون راه سرابالا است در ده ملاعلى اسب عوض كرديم . در مهمانخانهء يوزباشى چاى و ناهار خورديم . اين مهمانخانه پر بد نيست . يكى دو اتاقى كه دارد تميز است . اصل بناى مهمانخانه را هم تماما با سنگ ساختهاند . چون يك موقع حق العبور گرفتن هم همينجا است . اين مهمانخانه را روسها ساختهاند و يك نفر راهدار ارس هم هميشه با زن و بچه اينجا منزل دارد و تميزى اينجا هم به واسطهء بودن همان يك نفر روس است .
بعد از ناهار اسب عوض كرده به راه افتاديم . در پويونك هم اسب عوض كرده يكساعت و نيم به غروب آفتاب مانده وارد قزوين شديم . چه قزوينى ؟ از خيابان جلوى علىقاپو كه واقعا تميزتر از خيابان الماسيهء تهران بود كه عبور مىكرديم ، من وحشت كردم . مثل شهرى مىماند كه ده سال پىدرپى ناخوشى و با و طاعون در آن بوده است . خيلى خلوت و فوقالعاده كثيف و بىاندازه خرابه و بىسروصدا . در حكومت آقا باقر خان سعد السلطنه هم قزوين را مكرر ديده بودم .
خيلى آبادتر از حالا بود . بخصوص اين خيابان را بهطورى تميز نگاه داشته بود كه فرنگيها كه مىآمدند به تهران از اين خيابان تعريف مىكردند . شش ماه پيشتر هم كه عبور كردم ، اگرچه خيلى خراب شده بود ولى به اين خرابى نبود . خيلى دلم سوخت بيچاره اين رعيتها كه دست اين حاكمها مىافتند .
نمىدانم بعد از ديدن شهرهاى خيلى كوچك فرنگستان كه نصف يا ثلث قزوينند و هركدام پنجاه شصت سال بيشتر نيست آباد شده و شهر صوفيا كه تا سى سال پيشتر دهى بيش نبوده و حالا پايتخت بلغارستان است ، ديدن قزوين كه از هفتصد سال پيش تا بهحال هميشه يا پايتخت سلاطين صفويه بوده يا موقع حكومت شاهزادههاى بزرگ در نظر اعليحضرت شاه و حضرت صدر اعظم و ساير وزراء كه هر يك جداجدا خودشان را مربى نوع و مروّج ملّت و خدمتگذار دولت مىدانند ،