صداى هياهوى زيادى شنيدم . از آنكه اسب به كالسكه مىبست تجسّس كردم .
گفت توى مهمانخانه بچهها درس مىخوانند . رفتيم توى حياط در يكى از اتاقهاى دوره رفتيم . در بسته بود . باز كردم ديدم سيزده چهارده نفر بچه با لباس پارهپاره هركدام قرآن پارهاى در جلوشان گذاردهاند و به سقف اتاق نگاه مىكنند و گاهى لگد به هم مىزنند و بدون آنكه كلمهاى ادا كنند ، فرياد مىكنند . سرم را درست از در تو كردم ديدم معلّمشان هم يك عباى پاره سرش كشيده گوشهء اتاق با اين همه قال و قيل خوابيده است . ظهير الاعيان را گفتم وارد اتاق شده بيدارش كرد .
سرش را از زير عبا درآورده . پيرمرد ريش توپى بود . با شب كلاه ماهوت پارهپاره زير پوست اما چه پوست ؟ ظهير الاعيان با او صحبتها كرد . پرسيد جناب آخوند بچهها را چند وقته ملّا مىكنى . گفت من خوبجورى درس مىدهم . خيلى زود سوادشان را درمىآورم . گفت خوب آخر چند وقته ؟ گفت اگر ذهنشان كند نباشد و بازيگوش نباشند و هر روز مويز بخورند و پنير هيچ نخورند و آنطورى كه من مىگويم درسشان را پس بدهند ، دوازده سيزده ماهه عمهجزو را تمام مىكنند . من از روى تعجّب پرسيدم سيزده ماه ؟ ! قدرى مكث كرده گفت بله در ماه چهارده و پانزده مثل آب عمهجزو را روان است . بىتأمّل به يكى از بچّهها اشاره كرد و گفت همين را كه مىبينيد الآن پنج ماه تمام است كه پيش من درس مىخواند .
حمد و سوره را مثل بلبل مىخواند . و گفت بخوان پسر . تا گفت بخوان پسر ، پسره غرغر گريه را ول كرده ماها بىاختيار خنديديم . از بس مضحك بود اسد خان را فرستادم از توى كالسكه دوربين عكاسى كه داشتم آورد . از آخوند خواهش كرديم كه با بچّهها بيايند بيرون ، عكسشان را بيندازم . اوّل راضى نمىشد كه گناه دارد .
دو قران دادمش . فورى از جا برخاسته بچّهها را هم آورد . زود تسبيحش را درآورده دست گرفته ايستاد . با كمال افتخار عكس معلّم و متعلّمين مدرسهء ينگىامام را برداشتيم كه براى شاگردان مدرسهء معرفت سوقات ببريم . كالسكه حاضر شده بود . چند دانه تخممرغ و نان و پنير گرفتيم كه در راه بخوريم و راهى شديم .
رسيديم به حصارك . اسب عوض كرديم . تا اسب عوض كنند ، چاى خورديم نايب آن مهمانخانه گفت روز جمعه جناب حاجى سياح و ظهير السلطان و ظهير حضور و ناصر عليخان به خيال آمدن من تا اينجا آمده يك شب هم مانده مراجعت
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 376
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص٣٧٦