مردم آمدند . با آنكه خيال داشتم قبل از طلوع آفتاب حركت كنم از دست واردين چهار ساعت و ربع از دسته گذشته آمديم در كالسكه نشستيم . محمد عليخان آجودان چون بارهايش نرسيده بود ، گفت مىمانم تا بارهايم بيايد و ماند . هرچه كردم جناب حسام الاسلام زحمت نكشيد نشد . لابدا با او در درشكه نشستم .
همهجا آمديم تا بازار سنگر . پياده شديم . ناهار قشنگى از منزل ظهير الاعيان آورده بودند . صرف شد . بعد از ناهار با جناب حسام الاسلام و مشير التجار و ناصر الحكما و سيد خطيب الاياله و سيد جعفر لنگرودى وداع كرده محمود على را كه دو سه روز ديگر با گارى و بار مىآيد ، دم كالسكه صدا كرده بعضى سفارشات كرده به راه افتاديم . همهجا آمديم تا كهدم جلو مهمانخانه تا اسب عوض كردند نيمساعتى مكث كرده باز راه افتاديم . رسيديم به امامزاده هاشم .
جلو كاروانسرا پياده شده رفتيم درب دكان شانهتراش معهود ، مشغول صرف چاى بوديم . جناب اعتصام السلطنه رسيد كه از رشت با چند نفر همراه به تهران مىرود .
خيلى از ديدار هم مسرور شديم . بعد از صرف چاى با متين الملك و مجيب السفراء و مدير الاعيان و آقا رضا و على آقا وداع كرده در كالسكه روباز با اعتصام السلطنه نشسته همهجا را پيموديم تا دو ساعت به غروب آفتاب مانده رسيديم ، به مهمانخانهء رستمآباد كه تفصيلش از همان قرار است كه نوشتهام . پياده شده رفتيم به اتاق نمرهء اوّل كه جز شش ورق اعلان كه به ديوارش هست هيچ در آن اتاق نيست و زير بعضى از اعلانات هم مسافرين بعضى چيزها نوشتهاند . با هزار مرافعه و تدبير براى شام در پنج ساعت از شب گذشته چندتا جوجه گير آورده كباب كرده و نان و پنير و تخممرغ فراهم كرده سدّ جوعى كرده به روى همان تختهاى آهنى كه عوض پارچهء كتان سفيد به رويش مشمع سياه انداختهاند ، خوابيديم .
حركت از رستمآباد -
روز شنبه دويم ( 2 ) : صبح خيلى زود برخاسته مهياى رفتن شديم . اعتصام السلطنه و رفقايش پائين رفته بودند . من هنوز بالا بودم .
صداى سنتور از پائين شنيدم . آمدم پائين . يك مردكهاى با كلاه ماهوت و لباس نوكرى تقريبا پيرمرد هم بود ، در كمال ادب نزديك حوض كثيف بدى كه رفتن تفصيلش را نوشتهام ، نشسته سنتور مىزند . اعتصام السلطنه و ديگران دورش را