چه تأثير خواهد كرد ؟ به قول آن فقير كه گفت : خدايا در قيامت موعود يك روز پنجاههزار سال مخصوصا براى من خلقت كن كه بلندى و عذاب آن چندين مرتبه زيادتر از آنچه وعيد كردهاى باشد . به شرط آنكه در روز حساب خلايق ، مرا در گوشهاى امان دهى كه تماشا كنم چطور حساب اين مخلوق مشركت را مىكشى و آن بىحياها به تو چه جواب مىگويند . خيلى دلم مىخواهد ببينم مولى ( ع ) با حكام ممالك ايران چه مىكند . . . مىدانم .
به مهمانخانه وارد شديم . وضع مهمانخانه همان است كه در رفتن نوشتهام . هيچ زياد و كم نشده است . پس از ورود و صرف چاى اعتصام السلطنه و همراهانش اسب عوض كرده رفتند كه فردا پيش از ظهر به شهر تهران برسند . من هم براى پاك شدن از گرد و خاك رفتم به همان حمّام كه در معبر مسجد نزديك به مهمانخانه است و اسم حمّام ( حمّام سيدان ) است . صابونى زده بيرون آمدم .
دو ساعت از شب گذشته شامى كه خواسته بوديم حاضر و صرف شد . سفارش كرديم خادم مهمانخانه خيلى پيش از صبح كالسكه حاضر كرده ما را بيدار كند .
چهار ساعت از شب گذشته خوابيديم .
حركت از قزوين و ورود به تهران -
روز دوشنبه چهارم ( 4 ) : دو ساعت به دستهء ساعت مانده ، خادم مهمانخانه درب اتاق را كوبيده بيدارمان كرد . چاى هم حاضر كرده بود . تا چاى خورديم و رخت پوشيديم و جعبههامان را به كالسكه بردند ، سه ربع ساعت به دستهء ساعت مانده بود . فقير و ظهير الاعيان و اسد خان ( اسد خان اسم سركيز است كه نواب موثق الدوله سپرده است به فقير . خودش نخواست سركيز بگويندش . اسد خان گفتيم . ) سوار كالسكه و راهى شديم . خيلى به طلوع صبح مانده بود . تماشاى ستارهء صبح و ساير ستارههاى آخر شب و كمكم روشن شدن هوا و نسيم صبحگاهى كه به پيام آشنائى و مژدهء وصول به شهر و وطن عزيز و ديدار ياران جان مرا تازه مىكرد . بىاندازه مسرورم كرده بود و حال كردم .
طلوع آفتاب هم بىتماشا نبود . رسيديم به مهمانخانهء كمنده . اسب عوض كرده چاى و نان و تخممرغ آبپز خورده به راه افتاديم . رسيديم به مهمانخانهء قشلاق .
پياده نشده اسب عوض كرده رو به راه نهاديم . رسيديم به مهمانخانهء ينگىامام . تا اسب عوض مىكردند ، من پياده شدم كه قدرى راه رفته باشم . در درون مهمانخانه