گرفتهاند . نيازى دادند تا ول كرد . يكساعت از آفتاب گذشته سوار شده به راه افتاديم . راه چون از جنگل خارج شده است ، آفتاب و گرد و خاك و باد خيلى آزار مىكند . مثل ديروز اعتصام السلطنه و من در يك درشكه نشسته بوديم و تمام ( سويتمان ) دو كالسكه و يك درشكه بود كه ده نفر باشيم . امان امان از اسبهاى اين كالسكه و درشكههاى شكسته كه واقعا از حدّ تكذيب بيرون است . اين وضع مهمانخانه و اسب و كالسكه و خدمه ، الحق و الانصاف اين راه شرف روسها را هم ضايع و ننگين كرده است . خلاصه از رودبار گذشته رسيديم به منجيل كه امان از كثافت آنجا . هيچ ممكن نشد كه خودمان را بتوانيم راضى به پياده شدن بكنيم . همانطور اسبهامان را عوض كردند و راهى شديم . يعنى اسبهاى كالسكهها را عوض كردند و چون ديگر اسب نبود ، گفتند درشكه بايد بماند و اسب تازه برسد ببنديم و روانه كنيم . ( اسب تازه برسد يعنى يك فلكزدهء ديگر اگر اتفاقا بيايد ، اسبهاى درشكهء او را باز كرده به اين ببندند و روانه كنند . اگر نيامد هم نيامد . آخر خواهد آمد . ) ناچار راضى شديم . سه ساعت و نيم به غروب آفتاب مانده رسيديم به پاچنار . پياده شديم و در فكر تهيّهء ناهار شديم . چيزى كه اين مهمانخانه دارد كه ساير مهمانخانهها ندارد ، نايب معقول مؤدبى است كه هرچه مىخواهيم يا با تعارف قانعمان مىكند يا بهقدر قوه كوشش مىكند و پيدا مىكند . مثلا در جزو دستورالعمل غذا اعتصام السلطنه پرسيد بهقدر پانزده عدد تخممرغ دارى ؟ گفت بله قربان صدتا هم داريم ، دويستتا هم داريم . شما نخوريد كى بخورد كه از شما بهتر باشد . نوش جانتان . بعد از نيمساعت يكى از دو كالسكهء خودمان كه از بين راه وامانده بود ، رسيد . ناهارمان بد نبود . مرغ پخته و طاس كباب و نيمرو و ماست و پنير و نان داشتيم . چايمان هم خوب بود . نايب قليان هم داشت . يكساعت به غروب مانده درشكه هم كه در منجيل مانده بود ، رسيد . كه اتفاقا مسافر بيچارهء ديگر رسيده بود و اينها راه افتاده بودند . نزديك غروب اعتصام السلطنه با تفنگ مشغول گنجشك زدن شد . با ساير همراهان هم پياده تا لب رودخانه كه از زيردست مهمانخانه مىگذرد و تا مهمانخانه شايد صد قدم فاصله داشته باشد و چند سنگى هم آب جارى دارد ، رفته ساعتى نشسته .
يكساعت از شب گذشته هم آمديم منزل و بنابراين شد كه خيلى زود شام خورده
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 373
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص٣٧٣