شب گذشته خوابيدم .
رشت -
روز چهارشنبه بيست و هشتم ( 28 ) : صبح به قصد حمام رفتن از اتاق خواب بيرون آمدم . جمعى از محترمين وارد شدند . تقريبا يكساعت نشسته ، عذر خواستم رفتم به حمام . معروف به حمام ابو طالب كه خيلى نزديك به خانهء ظهير الاعيان است . خيلى حمام بزرگ تاريك كثيف قديم سازيست . در هر نقطه و هر قدم كه مىپيمودم ، يكى از حمامهاى فرنگستان يادم مىآمد . ( مىخواستم همانطور كه تفصيل حمامهاى فرنگ را گاهى نوشتهام ، تفصيل اين حمام را هم مفصلا بنويسم . حب وطن و تعصب نگذاشت . همينطور كه من تفصيل آنها را نوشتهام ، شايد يك فرنگى هم گذرش به حمامهاى ما بيفتد و بنويسد . آنوقت او را بخوانيد . واقعا خيلى خوب قاعدهاى است كه فرنگيها را در حمامهاى ما راه نمىدهند . و اقلا از اين جهت ما رسوائىمان كمتر است . ( اگرچه پرسيدهاند و مثل آنكه ديده باشند مىدانند . ) استحمام مفصلى شده ، شش از دسته گذشته بيرون آمده ، به منزل آمدم . باز هم جماعت كثيرى را پذيرائى كرده ناهار صرف شد . بعد از ناهار محمد عليخان خوابيد . چهار ساعت به غروب آفتاب مانده با مدحت السلطنه كه از صبح پيش فقير بود و ظهير الاعيان و ميرزا اسمعيل خان دكتر و ناصر الحكماء و مدير الاعيان پياده رفتيم به سليمان دارابى . فاتحهاى تقديم كرده تا غروب آفتاب در آن جنگلهاى كوتاه و چمنهاى طبيعى جلوى مقبره كه خيلى باصفا و طراوت بود ، راحت كرديم . و از قهوهخانه چاى خواستيم و قليان ، آوردند .
مفصل و مكرر به ياد احباب صرف شد . نمىدانم چقدر روح فقير به اينطور جاها انس دارد و جسم من به خاك وطن تعلق دارد كه به جان مولى اين يكى دو ساعت اينجا را ترجيح به يك ماه در پاريس ماندن مىدهم و دليلش را هم نمىتوانم بفهمانم . مگر كسى كه سير وهم خيال من باشد يا بشود و خودش بدون گفتن بفهمد . اول غروب آفتاب برخاسته و پياده يواشيواش آمديم منزل . به اين ميزان پياده كه ما راه آمديم . يك ساعت و بيست دقيقه از خانهء ظهير الاعيان تا بقعهء سليمان دارابى راه است . يكى دو ساعت هم در منزل بوديم . بعد شام خورده خوابيديم .
رشت - روز پنجشنبه بيست و نهم ( 29 ) : صبح خيلى زود كه سفارش