تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
مشغول خواندن كاغذها شدم و جواب نوشتن . تقريبا عصر كه چشمم خسته شده بود خواستم چند دقيقه‌اى راحت كنم از درب منظر بيرون را نگاه كردم . درويشى را با لباده و مولوى ديدم كه ريش مچه‌پئى دارد . گمان كردم كه مولوى خودمان است . خيلى خوشحال شدم ، بىاختيار بلند صدا كردم مولوى ، جواب گفت جانم ، و سرش را بلند كرد ديدم مولوى نبود . گفتم ببخشيد عوضى گرفتم . گفت خير عوضى نگرفتيد . نمرهء اطاقتان را بگوئيد ، گفتم نمرهء سه . آمد بالا ، يا على مددى گفته دستم را بوسيده نشست . احوال پرسيدم ، گفت كاشانى هستم و چهل سال است از ايران بيرون آمده‌ام . غالب ممالك عثمانى و روسيه و آلمان و بعضى از جاهاى اطريش و فرانسه را گشته‌ام . خيلى حرف مزخرف مىزد و پرنفس بود . مثل اينكه مىگفت مىخواهم تمام روى زمين را به دين اسلام درآورم و تا آخر امسال كارم را تمام مىكنم و چند مجلس كرده‌ام و تمام كشيشها را مجاب كرده‌ام و چند كتاب نوشته‌ام و مىخواهم چاپ كنم و طبابت هم مىكنم و يك روغنى براى بواسير درست كرده‌ام كه هيچ‌يك از اطباء فرنگ و ايران بلد نيستند و چون بلد نيستند همه تكذيب مىكنند و پليس نمىگذارد كسى استعمال كند . خيلى پرحرفى كرد ، من هم همه را گوش كردم . تا غروب آفتاب حرف زد ، عذر خواستم كه بايد در ركاب همايون به تياتر بروم باقى صحبت باشد فردا . تا درب هتل شاهى هم همراهم آمد . رفتم بالا به حضور و در ركاب همايون به تياتر رفتيم . بازيهاى امشب به‌عكس شبهاى ديگر خيلى در من اثر كرد . دو نفر بودند كه در پنج دقيقه يك تابلو ، دو ذرع در يك ذرع و نيم تقريبا طول و عرض مىكشيدند و در بين نقاشى با ضرب موزيك مىرقصيدند و بيعارى مىكردند . اول يك پردهء دورنما ساختند ، بعد يك پرده كه در صورت نيم‌تنه به‌قدر چشم بود . بعد يك صورت شخص ايستاده با كمال سرعت و تندى بدون قلم ، دستشان را توى ظرف‌هاى بزرگ رنگ كه حاضر كرده بودند مىزدند و با دست صورت مىكشيد [ ند ] . واقعا خيلى تماشا داشت . چند نفر هم ژيمناستيك بازى مىكردند ، خيلى پرقوت . يك زن بازيگر هم كارهاى خيلى عجيب عبرت‌انگيز ميكرد . باقيش رقص و موزيك بود ، و يك نفر هم حقه‌بازى مىكرد كه چندان جلوه‌اى نكرد . بعد از تياتر به منزل آمده شام خورده رفتيم خوابيديم .
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 294 | على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله / محمد اسماعيل رضوانى