شخص يك صورت خودش را مزد داده است در پاريس يك زن نقاش كه كاسبى او نقاشى است و شايد صورت هزار سگ و گربه را كشيده باشد كشيده است . در تهران در اتاقش مىگذارد و هركس مىآيد به تقريبى صحبت نقاشى مىاندازد و مىگويد : اين صورت مرا در فرنگستان يك دختر خيلى خوشگلى كشيد و همچو وانمود مىكند كه آن دختر عاشق من شده بود .
خير ؛ اين دخترها كاسبيشان نقاشى است . يكى بقول خودمان چهرهنگار است ، يكى دورنما مىسازد و نقاشى مىكنند ، مىفروشند ، گذران مىكنند .
صورت مرا هم براى من نكشيدند براى خودشان مىخواستند يك صورت ايرانى داشته باشند . دور نيست عوض من اگر مرحوم مهدى حمال را هم مىديدند صورتش را مىكشيدند . بعد از رفتن آنها مدتى با هاشم خان تنها توى اتاق نشسته و از شدت دلتنگى هيچكدام باهم حرف نمىزديم . يك ساعت به غروب آفتاب مانده قدرى گردش كرديم . وقت غروب اعليحضرت شاه كه امروز عصر را براى شكار مرال در جنگل يكى از شاهزادههاى اطريش دعوت داشتند و سه مرال هم شكار كردند مراجعت كردند . تقريبا نيمساعت هم رفتم حضور ، بعد از شام به رسم هرشب صرف كرده رفتم منزل . نواب موثق الدوله آمد ساعتى صحبت كرديم . بعد جناب اميربهادر جنگ ، بعد جناب نديم السلطان ، بعد از رفتن او يكساعت هم بيدار بودم ، كتاب مىخواندم . نصف شب شد خوابيدم .
ماريمباد - روز سهشنبه پانزدهم ( 15 ) : مثل هر روزه قدرى گردش كرده قبل از ناهار به حضور رفتم . دو نفر از شاهزادگان اطريش با دو نفر شاهزاده خانمهاشان به ناهار مهمان اعليحضرت شاه بودند . بعد از يكساعت به حضور بودن آمدم پائين با جماعت ناهار صرف شود . بعد از ناهار با نواب موثق الدوله و جناب سردار مكرم رفتيم دكان سرسيگارفروش . همه سرسيگار خريديم . من رفتم منزل .
تا غروب آفتاب و وقت شام تنها توى اتاق نشسته كتاب خواندم . بىاندازه دلتنگ و افسرده هستم ، نميدانم چرا ؟ براى همه از تهران كاغذ مىآيد بجز براى فقير . كه از پاريس تا به حال به غير از دو تلگراف كه زدم و جواب آمد ديگر هيچ خبرى از تهران ندارم و حال آنكه منتظر بودم از خانه و اخوان و فقرا متصل در هر پست كاغذ داشته باشم . انشاءاللّه همين دو سه روز خواهد آمد . وقت شام پائين آمدم در
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص٢٩٢