تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
فرنگيها بود ، همه به گردش رفته بودند . درشكه پيدا نشد . بعد از آنكه دويست سيصد قدم پياده رفتيم ، يك درشكه‌چى درشكه‌اش را كه خيلى كثيف بود و اسبش هم خيلى لاغر بود ، تعارف كرد . شفقتا سوار شديم . پنجاه شصت قدم كه رفتيم سگش را كه بسيار كثيف و لاغر و مردنى بود ، از جلوى پايش بلند كرد توى درشكه پهلوى ما گذاشت قريب ده دقيقه هاشم خان و من بىاختيار مىخنديديم . هرچه به او مىگفتيم بردار ، نمىفهميد و او هم به خندهء ما مىخنديد . آخر پياده شده كرايه‌اش را داده به راه افتاديم . رفتيم در جائى كه توپ‌بازى مىكردند . روى يك نيمكت قدرى نشسته تماشا كرديم . از دور صداى تفنگ زيادى مىآمد . به صداى تفنگ رفتيم آنجا كه مشق تيراندازى مىكنند . درب اتاق را باز كرديم . كنت و آن صاحب‌منصب را ديديم كه تفنگ مىاندازند . ما هم داخلشان شديم . چهار نفرى شرط كرديم و نشانه زديم . اتفاقا چند مرتبه فقير از همه بردم . از آنجا آمديم در يك رستران يعنى قهوه‌خانهء خيلى باصفاى خوبى چاى خورديم و رو به منزل سرازير شديم . رسيدن ما مقارن شد با تياتر رفتن موكب همايون . امر كردند كه من هم در ركاب باشم رفتيم در لژ اعليحضرت شاه تياتر تماشا كردم . همان تياتر بود كه شرحش نوشته شد . يك زن تقليد مستى دختر عاشقى را مىنمود . واقعا معركه كرد . در هيچ تياترى آنقدر از تقليد خوشم نيامده بود . بعد از تياتر در ركاب همايون به منزل مراجعت كرده شام خوردم و بلافاصله به منزل آمده لخت شده تا همين‌جاى روزنامه تحرير كرده آمادهء خوابيدن شدم . ماريم‌باد - روز دوشنبه چهاردهم ( 14 ) : صبح سربرهنه با لبادهء خواب در پنجره نشسته چيز مىنوشتم . اعليحضرت شاه را كه با كالسكه از توى خيابان عبور مىفرمود ديدم كه به فقير نگاه مىكنند و مىخندند . خيلى خجالت كشيدم . بعد از يكى دو ساعت با هاشم خان رفتيم دكان زرگرى . آن ساعت را كه ديروز خريده بودم ، بندش را دادم تغيير بدهد . تا يك‌ساعت به ظهر مانده مثل هرروزه قدم مىزديم . نزديك ظهر به حضور رفته از آنجا به ناهار ، از آنجا منزل . آن‌دو دختر نقاش كه عرض كردم امروز وقت خواسته يك‌ساعت به ظهر مانده آمدند صورت مرا كشيدند و يادم آمد صحبت ظهير السلطان كه در تهران گاهى كه دماغى داشتيم مذمت فرنگىمآبها را مىكرديم ، ظهير السلطان مىگفت مثلا فلان