گذشت . عصر رفتيم به حضور اعليحضرت شاه . مىخواستند بروند كارخانهء ( گوپلن ) . چون حضرت صدر اعظم نبود كه در معيت همايون در كالسكه بنشيند ، امر شد فقير نشستم . ( اين مطلب را ملتفت باشيد كه در فرنگستان در موقع غير رسمى با سلاطين در يك كالسكه نشستن شأن فوقالعادهاى نيست . هر امپراطور و پادشاهى حكما بايد تنها در كالسكه يا درشكه ننشيند و يكى دو نفر پيشش نشسته باشند . جز شخص حضرت صدر اعظم كه هروقت بود ، بايد حكما او نشسته باشد ، هركس را اعليحضرت شاه اراده مىكرد ، در كالسكهء خودش احضار مىكرد . ترتيب و تكليفى نبود و شأن زايدى هم نبود ) . از توى شهر همهجا عبور كرده به كارخانهء ( گوپلن ) بافى رسيده پياده شديم . گوپلن را مثل قالى ايرانى با دست مىبافند .
اوّل ورود ، رئيس اين كارخانه به اعليحضرت شاه گفت در اين اتاق دو پارچه قالى ايرانى داريم كه قيمتا برابر است با تمام گوپلنهاى قديم و جديد اين كارخانه . چون اسم ايرانى بود ، هيچكدام از ماها چندان مايل و تشنه نشديم به تماشاى آنها . تعصبا رفتيم . يك قاليچهء ابريشمى كاشانى كه تاريخ داشت و از عصر شاه عباس بود ، به ديوار كوبيده بودند و جلوش محجر مطلّا به بلندى يك ذرع كشيده بودند كه دست نزنندش و يك قالى شش ذرع در چهار ذرع هم كار جوشقان خيلى كهنه كه غالب جاهايش از شدت استعمال رفته بود ، وسط اتاق انداخته بودند و دورش را محجر مطلّا كرده بودند كه به رويش راه نروند و از دور تماشا كنند . اعليحضرت شاه امر كردند درب آن محجر را باز كردند و به بهانهء خواندن كتيبهء دورش همه با كفش رفتيم تو و به رويش راه رفتيم و در نهايت بىاعتنائى از آن اتاق به اتاقهاى ديگر كه نشسته و مشغول بافندگى بودند ، خيلى خوب كار مىكنند . از روى نقشهء نقاشى مىبافند . پس از تمام شدن مثل تابلوهاى خيلى گران خوب پرقيمت است . از پارچهاى صد تومان مىبافند تا پارچهاى پنجاههزار تومان . از اين كارخانه به تمام دنيا گوپلن مىخرند و مىبرند .
بعد از تماشا بيرون آمده سوار شده به باغ ( . . . ) « 1 » رفتيم كه استخوانهاى حيوانات آبى و غيره را در عمارت مخصوص كه در اول اين باغ است ، مرتب كردهاند بىتماشا نبود . استخوانهاى ماهيهاى بزرگ خيلى غريب داشتند .
هامش
( 1 ) - جاى اسم در متن خالى است .