اعليحضرت شاه امر كردند كه هفده نفر از همراهان در زير استخوان كلّهء يك ماهى رفتيم و هنوز هم جا داشت . از آنجا بيرون آمديم . پياده آمديم . در باغ و به تماشاى وحوش و حيوانات زنده كه براى هركدام جاى مخصوص درست كرده بودند . مشغول شديم . چيز تازهاى نداشت . همانها بودند كه در باغوحش ( كلن ) ديده بوديم . پس از آسودگى از اين تماشا مثل آمدن رفتيم منزل . غروب شده بود .
مشغول شام خوردن شديم . بعد از شام در معيت ركاب همايونى رفتيم به تياتر ( اپرا ) . اپراى پاريس از حيثيت سرپله و پله و ستونهاى سنگ و عظمت بنا معروف تمام دنياست كه در هيچجا بناى به اين ابهت نيست . اعليحضرت شاه و حضرت صدراعظم در ( لژ ) بالا بود و براى سايرين در سطح تياتر جا گرفته بودند . همه اوقاتشان تلخ بود و تا آخر بازى ننشستند . منجمله نواب موثق الدوله و فقير بوديم كه بعد از يك پرده برخاسته آمديم كه برويم منزل . چيزى را كه فراموش نمىكنم ، اين بود كه هرچه اصرار كرديم كنت بيايد ، نيامد و رسما گفت كه الآن وقت آزادى است و من مختارم و نمىآيم . چون هنوز نظير اين حرف از كنت شنيده نشده بود ، قلبا مكدر شدم . ( پدر فرنگستان بسوزد كه اينطور حرفها نتيجهء ديدن آزادى و رئيس جمهورى است ) . نواب موثق الدوله و فقير دوبهدو بيرون آمده درشكهء كرايهاى صدا كرده با هزار مشقت و لالبازى و نشان دادن كلاه ايرانى به او حالى كرديم كه ما از همراهان اعليحضرت شاه ايران هستيم و مىخواهيم برويم منزل . ما را سوار كرده به منزل آورد .
در پاريس - روز پنجشنبه دوازدهم ( 12 ) : صبح زودتر با نواب موثق الدوله و هاشم خان درشكه نشسته رفتيم ( آرمانويل ) چاى خورديم . چون زود بود ، هيچكس جز چند نفر خدمه و اجزاى كار آنجا نبود . واقعا چاى راحتى خورديم . تمام احباب و دوستان و اخوان را يكىيكى ياد كردم . يك زنى كه تقريبا پشت اين قهوهخانه سگش توى آب افتاده بود ، وارد قهوهخانه شد و از خدام استعانت مىجست و گريه مىكرد . مثل آنكه پدرش افتاده باشد . چند فرانك داد تا آخر الامر يكى را راضى كرد كه لتكه در آب انداخته برود سگ را دربياورد . در اين صحبت بودند كه سگ تر شده خودش درآمده ، آمد پيش صاحبش . تماشا داشت . پس از يكى دو ساعت مراجعت كرده به حضور اعليحضرت شاه رفته ناهار
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص٢٥٢