روانه شديم . اين راهآهن خيلى تند مىرود . ولى در برابر هر دهكده كه گار مخصوصا دارد سه چهار دقيقه ايستاده مسافر و بار عوض مىكنند . وقتى وارد به گار اپىنال شديم ، حاكم اپىنال با لباس نيمرسمى حاضر شده بعد از معرفىها و تعارفات در كالسكههاى اسبى خودش همه را نشانده نواب موثق الدوله و جناب مهندس الممالك و خودش و فقير جلوتر از همه در كالسكهء روباز نشسته شش نفر سوارهنظام خيلى قشنگ جلو و شش نفر عقب خيلى مجلّل ما را وارد اسبدوانى كردند . آنجا كه رسيديم نايب حكومت در موقع پياده شدن خطابهء مفصلى گفت و يك روزنامهنويس هم پشت سرش ايستاده آنچه مىگفت خيلى تندتند مىنوشت .
اينجاها همهاش چمن و قطعات كوچك جنگل است . محوطهاى را به دور دوهزار ذرع دورش را چوب كوبيده بودند كه براى تماشاچى پياده باشد . تويش هم پر بود از مرد و زن . كنار آن محوطه ايوان بزرگى كه شايد هزار نفر در آن نشسته بودند برپا كرده بودند كه چهار پله از زمين بالاتر بود . حاكم خيلى محترمانه ما را برده در مركز آن ايوان نشانده خودش هم پهلوى ما نشست . پس از نشستن ما سلامتى اعليحضرت شاه را در موزيك زدند . احتراما از جا برخاسته تا زمانى كه مشغول نوازش بودند ننشستيم . خيلىخيلى خوب روز باتماشائى بود .
يادم آمد آنها را كه در تهران از آنكه در ركاب شاهى باشند مأيوس بودند و هرچه سعى هم كرده بودند ، قبول نشده بود و محض تسلى دل خودشان مىگفتند با شاه به فرنگستان رفتن هيچ حسنى ندارد . آدم بايد آزاد باشد و كلاه فرنگى سر بگذارد و مثل سگهاى كوچههاى تهران شب و روز توى كوچهها و مبالهاى پاريس ولو باشد . چه لازم كه آدم با شاه برود و آنقدر محترم باشد كه وقتى يك جائى وارد بشود ، موزيك برايش سلام بزنند و تمام مردم ملتفت بشوند كه يك آدم محترمى وارد شده و همه تماشايش بكنند . خلاصه چون اين شهر سرحد آلمان است ، هميشه يكدسته قشون و توپها و قورخانهها آنجا دارند . اين اسبدوانى را هم صاحبمنصبان نظام مىكنند و خودشان هم بر اسبها سوار مىشوند . در حقيقت يك مشق مفصّلى است كه در موقع بتوانند همهجور اسب را فرمان بدهند . سه هديه به جاى پول كه در ايران مىگذارند ، به روى يك ميز در جلوى آن ايوان بزرگ توى چمن گذارده بودند . يك گلدان نقره بزرگ بود براى اوّل . يك دوربين بزرگ
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 197
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص١٩٧