هستم . مثل اينست كه پاريس به اين بزرگى با اينهمه اوضاعها براى من يك قفس تنگى شده باشد . بخصوص از عصر كه هاشم خان از كنت ركسويل تلفون كرد كه از تهران براى من كاغذ آمده است . انشاء اللّه اگر خدا بخواهد فردا مىروم به كنت ركسويل و كاغذهاى تهران را مىخوانم بلكه يك خورده دلم وا شود . از بس دلتنگ شدم و از تماشا سير شدهام الان پشتم را به درب منظر كرده مشغول نوشتن روزنامه شدم . كنت هم آمد . جناب ناصر الملك هم وارد منزلش شده بود .
از پاريس به كنت ركسويل -
روز جمعه اول ماه ربيع الاول 1318 :
صبح زود برخاسته رخت پوشيده جلو درب منظر نشسته مشغول تماشا بودم . پست آمد . از كنت ركسويل كاغذ آورد . بىاندازه دلم كنده شد . از غرائب اينكه از شدّت دلگيرى كتاب سنائى را از روى ميز برداشته باز كردم . سر صفحه اين دو شعر بود :
اى ترا زير اين كبود حصار * دستهء گل نموده پشتهء خار
سوى شهر قِدَم قَدَم بگذار * خانهء استخوان به سگ بگذار
بىاختيار از جا جسته كنت را بيدار كردم كه مشغول تهيّهء رفتن باشد و امروز انشاء اللّه حكما قبل از ظهر رو به كنت ركسويل حركت كنيم . دو ساعت قبل از ظهر شارژدهفر آمد . به كنت گفتم حساب هتل را پرداخته با شارژدهفر در درشكه نشسته ، كنت هم با كيف جامهدانش در درشكهء ديگر رو به گار رفتيم .
يكساعت به ظهر مانده وارد گار شديم . قدرى دير شده بود . از درشكه پياده شده تقريبا چهارصد پانصد قدم هم خيلى تند دويديم و خودمان را به كالسكه رسانديم .
كيف جامهدان من و كنت به دوش حمّال بود كه ترن راه افتاد . كنت بىاندازه براى ماندن كيف اوقاتش پريشان بود . در استاسيون اول براى شارژدهفر تلگراف زد كه كيف را بفرستد . در اين اتاقى كه من و كنت بوديم يك نفر فرنگى كلّهكدوئى ، ريش تراشيدهء سبيل سفيدى نشسته بود و روزنامه مىخواند . دلمان سر رفت از بس روزنامه خواند . هرچه به كنت گفتم كه سر حرف با او وا كند خجالت كشيد . آخر خودم قوطى سيگار درآورده يكى خودم برداشتم و يكى هم به او تعارف كردم . خيلى مختصر اظهار امتنان كرد . گفت عادت ندارم و فورى مشغول روزنامه خواندن شد . به فاصلهء نيمساعت كتاب سنائى كه دستم بود