تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
سه ساعت به ظهر مانده شارژده‌فر آمد . خيلى صحبت كرديم و رفت . كنت را فرستادم قوام دفتر را كه در تهران خيلى دوست بوديم و چند ماه است در پاريس است و اين چند روز نيامده مرا ببيند بياورد ببينمش . بعد از ساعتى آمد گفت دو روز است به كنت ركسويل رفته . باهم رفتيم پائين ناهار خورده آمديم بالا و پس از نيم‌ساعتى صحبت رفتيم به اكسپزيسيون ، تماشا . اول رفتيم به نمايشگاه ( پرو ) كه از ممالك كوچك آمريكاى جنوبى و جمهوريست . چندان بزرگ نساخته‌اند . فقط يك اتاق بسيار بزرگ است كه از درونش دو مرتبه است و از صنايع يدى و نقاشى و بعضى اسبابهاى كوزه‌اى و آهنى قديم و بعضى نباتات خشك آنجا چيده شده است . چيز غريبى كه آنجا ديدم ، دو مردهء خشك شده بود يكى به روى صندلى سنگى كوچكى چندك به‌طور مرتاضين نشسته و دستهايش را به زير چانه‌اش زده بود . موى سرش خيلى بلند و هيچ از سرش نريخته بود و يك پارچه رنگين ابريشمى چهار گوشهء لچكى ته كرده به دوش انداخته بود . پاهايش را همانطور كه نشسته بود و به روى هم گذاشته بود با ريسمان علفى بسته بود . ( خيال كردم كه شايد چنانچه حالا رسم است ، فقرا در حالت فكر يك رشته به كمر و زانوها مىبندند و اسمش كمند است ، آن‌وقت هم به پا مىبستند . ) چانه‌اش گوشت و پوست نداشت و يك چشمش هم ريخته بود و شكمش هم تمام شده بود . باقى اندامش خشك شده بود . زيرش نوشته بودند يكى از مرتاضين است كه از چهارصد سال پيشتر اينطور باقى مانده است و با همان صندلى از يك غارى در كوه پيدا كرده بودند . تسبيح خيلى بلند و ساير اسباب از همان قبيلش را هم كه از همانجا پيدا كرده بودند ، پهلويش به ديوار آويزان كرده و زيرش نوشته بودند و در آن نوشته‌ها تعجبى كه كرده بودند از نپوسيدن آن پارچه‌اى بود كه به دوشش بود . به فاصلهء چند قدمى يكى ديگر همين‌طور گذاشته بودند كه ششصد سال مانده بوده است . ولى مو در بدن نداشت و پارچه هم به دوشش نبود . از آن اولى سياهتر شده و قدرى پوسيده‌تر بود . و آلت رجوليتش هم هيچ نپوسيده بود . صندلى سنگى هم نداشت . از آنجا براى ديدن پسر جنرال كتابچى خان به نمايشگاه ايران رفتيم . نبود . از آنجا رفتيم به نمايشگاه ( لوكْزم‌بورغ « 1 » ) كه مملكت كوچكى است پهلوى
هامش
( 1 ) - كذا : حالا مىگوئيم ( لوكزام‌بورغ )