نيمساعتى گشت كرده به منزلهامان رفته خوابيديم .
پاريس - روز يكشنبه بيست و ششم ( 26 ) : صبح باز هم آن ارمنى كاشىپز آمد و جواهرساز كه نشان دستورالعمل داده بودم آمد . چون هيچكدام زبان يكديگر را نمىدانستيم و كنت هم چون روز يكشنبه بود اذن خواسته به نمازخانه رفته بود . خيلى در اشكال بوديم كه مصطفى خان رسيد . رفع اشكال و حاجت شد . مصطفى خان را براى ناهار چون روز تعطيل است نگاه داشتم . نزديك ناهار كنت آمد . بعد از ناهار رفتيم به دكان دلاكى اصلاح كرديم .
جناب اميربهادر جنگ امروز صبح رفت به كنت ركسويل . عصر محسن ميرزا آمد خيلى صحبت كرديم . پسر كتابچى خان هم آمد ، نزديك غروب آفتاب شارژدهفر آمد و رفت . كنت را هم امشب يكى از رفقايش كه از تهران آشنا بودند و ديروز در همينجا آمده از كنت ديدن كرده بود ، به شام و تياتر دعوت كرده بود ، اذن گرفته رفت . براى شام مصطفى خان را و خليفهء شاگردان مدرسهاش را دعوت كردم . آمدند . خيلى صحبت كرديم . به ياد تهران دو سه ساعتى خوش بوديم . سه ساعت به نصف شب مانده رفتند به مدرسه . من غريب يكه و تنها الآن كه يكساعت به نصف شب مانده است توى سالن نشسته درب رو به خيابان را باز كرده تماشاى قد و بالاى برج ايفل را كه شبهاى دوشنبهء ايرانى تماما چراغان است و خيلى دورنماى قشنگى دارد و از كلهاش متّصلا شعاعهاى برقى مثل آنكه از روزنهاى روشنى آفتاب در اتاق تاريك پرگرد و خاكى افتاده باشد به محلات و اطراف شهر پاريس مىدواند ، مىكنم و روزنامه مىنويسم و از نوشتن هم خسته شدم . الان كتاب سير العباد سنائى را كه از صندوق كتابهائى كه دادم به اكسپزيسيون بردند محض تنهائى درآورده براى خودم نگاه داشتم و روى ميز است خواهم خواند و چون يقين دارم هيچكس در اتاق بدون اذن نمىآيد بلند خواهم خواند . ( الساعه قلم را به روى ميز گذاشته كتاب را برداشتم ) .
پاريس - روز دوشنبه بيست و هفتم ( 27 ) : صبح گفتيم كنت كمكم فكر رفتن به كنت ركسويلمان باشد و بعضى اسبابها كه خريدهايم در آن صندوقى كه از تهران تويش كتاب گذاشته آورده بوديم بگذارد . كنت تقريبا سه ساعت عقب كليد صندوق كه مخصوصا ديروز با چند ورقه سياهه به او داده بودم گشت و
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص١٨٢