تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
بىاندازه و بىپردگى فوق‌العاده‌اى كه به اعتقاد فقير كمال وحشيگريست در اين باغ راحت مىكنند . زنهاى اجنبى با مردهاى بيگانه مثل زن و شوهر مهربان كه در خانهء خودشان باشند ، رفتار مىكنند . ( واقعا خيلى مورد تعجب است كه اهل فرنگستان بخصوص پاريس با اينهمه لافى كه در علم و تربيت مىزنند و الحق دارا هم هستند ، چرا در فقرهء شهوت‌پرستى و بىعصمتى كه عقلا تجرى در اين دو صفت مردود و ضد علم و تربيت است ، اينطور بىغيرت و لاابالى هستند . ) ( مثلا اگر به يك نفر فرنگى بگويند از اينجا پاشو ، آنجا بنشين . : ( ) ، دول « 1 » خبر مىكند كه من هنر و غيرتم نمىتواند اين حرف سخت را قبول كند . ولى هرچه زنش بيشتر فاسق داشته باشد خوشحالتر است . جانم غيرت . واقعا مرد بايد غيرت داشته باشد . ) با مسيو جن و كنت براى چاى خوردن و موزيك گوش كردن در يك نقطه‌اى نشستيم . راستى خيلى جاى تماشائيست . به قول سنائى :
يك جهان داعيهء منى ديدم * قبله‌شان اوعيهء منى ديدم كرده پيدا ز بهر غوغا را * حجرهء خلوت زليخا را كرده از نوعها در و پيكر * پس همه جفت جفت ماده و نر بيش ديدم ز قطرهء ژاله * اندرو سامرى و گوساله هرچه از سيم و زر همى ديدند * چون خدايش همى پرستيدند هم در آن قلعه حوض تنگى بود * واندر آن حوضشان نهنگى بود
تا نشستيم يك زنى كه خيلى لباس مجللى پوشيده و جواهر زيادى زده بود آمد پيش . يك حرفى زد . از كنت پرسيدم كه چه مىگويد ؟ گفت مىگويد ميل داريد كه پهلوى شما بنشينم چاى بخورم ؟ گفتم زود جوابش كن برود گفت به او خير ميل نداريم . زنيكه با تعجبى پرسيد چرا ميل نداريد ؟ من گفتم براى آنكه مسلمانيم و مذهبا نمىتوانيم . گفت ايرانيها كه اينجا هستند خيلى مىكنند . مگر آنها مسلمان نيستند . من گفتم بيش از اين‌وقت ندارم . كنت جوابش كرد رفت . تا نيم‌ساعتى كه آنجا نشسته بوديم ، دو سه‌تاى ديگر را جواب كرديم . تقريبا همان بلائى را كه در تهران در تفرجگاهها گداها به روز آدم مىآورند ، اينجا
هامش
( 1 ) - متن چنين است منظور « دوئل » است دوئلDuelكلمه‌اى است فرانسوى به معنى جنگ تن به تن