نشان مىدهند . از توى خيابان به آن روشنى و پاكى وارد شديم به دالان تنگى كه اگر يك نفر تصادف كند ، ناراحت است . از آنجا وارد شديم به يك اتاق كوچك كثيفى كه دو چراغشمعى بيشتر نداشت و بهجاى ميز تابوت گذارده بودند و مردم دورش نشسته بودند . غالبا با حالت خوف و چند ( اسكلت ) يعنى استخوان تمام اندام يك شخص در گوشههاى اتاق گذاشته بودند و دو سه پردهء صورت با قابهاى سياه به ديوارها آويخته بود كه از پشت با قوهء برق اشكال آنها تغيير مىكرد . مثل استخوانهاى مرده و آدمهاى غرق شده و صورت قبرها در آنها پيدا مىشد . خيلى خوشم آمد كه در يك گوشهء اين اتاق يك تابوت راست گذاشته بودند و رويش به رسم فرنگستان كه بالاى هر خانهء فروشى يا كرايهاى مىنويسند ، نوشته بود ( خانهء كوچك كرايهاى ) بعد از نيمساعت كه در آن اتاق منتظر بوديم و خدام آنجا بلند و مهيب با هم حرف مىزدند . يكى آمد گفت هركس ميل به مردن دارد ، بفرمايد . همه از يك دالان تاريك مخوف ديگر رفتيم به اتاق كه با سنگ ناصاف و كهنهنما ساخته شده بود . بيست سى تا صندلى كه همه با استخوان دست و پاى مردهها ساخته شده بود ، در آن اتاق بود . يك طرف اتاق به بلندى دو سه پله يك اتاق كوچكتر تاريكى بود و در وسط آن يك تابوت مخمل سياه گرفته راست واداشته بودند . آن مرد كه باز با صداى مهيب گفت هركس از اين آقايان ميل مردن دارد بفرمايد . يك نفر فرنگى از جا برخاسته رفت در آن تابوت ايستاد . همه مىديديم كه كمكم سرخى رنگش به زردى مبدل و لاغر شد تا اندازهاى كه دماغش تير كشيد . چشمهايش كور شد و لباسش پوسيد و از تنش ريخت و اندامش خاك شد و تمام استخوانهايش مثل مردهء صدساله پيدا شد كه هيچ ديگر پوست و گوشت و رطوبت نداشت . بعد كمكم به همين ترتيب درست شد تا مثل اول از تابوت درآمده آمد بهروى صندلى خودش نشست . از او پرسيديم كه چه ديد گفت هيچ . تقريبا نيمساعت در آن تابوت ايستادم و بيرون آمدم . يك نفر از خانمها را هم دعوت به مردن كرد . رفت ايستاد . وسط عمل ترسيد پائين آمد . يك نفر زن ديگر رفت و تا آخر ايستاد . به مردم تماشا داد . از آنجا رفتيم به اتاق ديگر . تماشاهاى ديگر از همين قبيل نشان داده بيرون آمديم . از آنجا چون جناب اميربهادر جنگ ميل كرد رفتيم به باغ ژاردندپارى كه ديشب رفته بوديم .
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 181
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص١٨١