مدرسى « 1 » كه مصطفى خان پسر جناب قوام الدوله آنجا درس مىخواند . بهقدر ده دقيقه او را ملاقات كردم . ( بهخلاف مدارس دولتى و حكومتى اينطور مدارس كوچك كه خانوادهاى مىگويند ، يعنى يك نفر عالم خودش و زنش كه عالمه است و چند نفر احباب و آشنايانش كه هركدام در يك علم كاملند ، يك خانهء بزرگ كرايه مىكنند و بچههاى مردم را قبول كرده تربيت مىكنند . چقدر منظم و بهقاعده و خوب . خيلى بهتر از اولادشان . جز هفتهاى يك روز كه يكشنبه است و بچههائى كه پدر و مادر دارند خودشان برده بهدست پدر و مادر مىدهند و صبح ديگر خودشان رفته مىآورند و بچههاى خارج را صبح يكشنبه با خودشان مىبرند گردش . ديگر محال است بچهها رنگ بيرون را ببينند و هركدام بعد از درس اتاق عليحده دارند كه ممكن نيست جز وقت درس و بىحضور معلّم همديگر را ببينند . ) وقتى كه وارد مدرسه و اتاق معلّم شدم و كنت مرا معرفى كرد و گفت كه مىخواهد مصطفى خان پسر قوام الدوله را ببيند ، با كمال ادب و فروتنى گفت اگر بهقدر ده دقيقه ملاقات قناعت مىكنند حاضر است . اگر بيش از ده دقيقه مىخواهند ، چون نزديك شام است و درس روز را بايد مرور كند ، ممكن نيست .
ما گفتيم زيادتر از ده دقيقه كار نداريم . رفت با خودش مصطفى خان را آورد و بعد از ده دقيقه از پشت در دستى به در زد . مصطفى خان از جا برخاست رفت ما هم آمديم منزل ، رفتيم به سفرهخانه .
مشغول شام خوردن بودم پيشخدمت آمد ، گفت يك نفر آمده است .
مىخواهد شما را ملاقات كند . گفتم اسمش را بپرس ، بيا بگو . گفت پرسيدم نگفت . كنت را گفتم رفت . آمد گفت ( آرشاك خان كريانس ) است كه از تهران آمده . گفتم آمد سر ميز نشست . شام تعارف كرديم نخورد . ما مشغول شديم او مشغول صحبت شد . بعد از شام رفتيم به سالن سفرهخانه . باز هم صحبت كرديم . ساعت هشت بعد از ظهر شد . درشكه خواستيم با كنت رفتيم منزل ( مسيو جُن ) كه خيلى از خانهء ما دور بود . هتلى هم كه منزل كرده بود آسانسر نداشت .
مخصوصا شمردم هشتاد پله بالا رفتيم . خودش هم براى راهنمائى و پذيرائى آمده بود توى خيابان دم در ايستاده بود . اتاقش مزين بود از اسباب ايرانى خيلى خوشم
هامش
( 1 ) - متن چنين است . بايد به سبك نگارش اينسفرنامه « مدرسهاى » مىبود . البته مدرس نيز غلط نيست