به منزل ايشان رفتم و با هم به گشت رفتيم . به راهنمائى دكتر خليل خان رفتيم به دكان سازفروشى . خيلى گردش كرديم . آنكه من مىخواستم نداشت . از آنجا رفتيم به مغازهء ( بُنمارشه ) كه آن هم از دكانهاى بزرگ معروف پاريس است و مثل مغازهء ( لوور ) مىماند . از آنجا رفتيم به اكسپزيسيون . چون جناب امير بهادر جنگ ميل داشت كه به بالاى ايفل برود ، با ايشان هم همراهى كرده چون بلدتر از ايشان بودم . رفتيم بالاى برج . خيلى گشت و تفرج كرده اول غروب آفتاب پائين آمديم . هرچه اصرار كرد كه به تياتر يا تماشاگاه ديگر برويم من چون خيلى دلتنگ و افسردهخاطر بودم ، قبول نكردم . ( بعضى خيلى تعجب مىكنند كه آدم هم در پاريس افسردهخاطر مىشود ) . با جناب اميربهادر جنگ تا منزل ايشان آمديم .
ايشان و دكتر خليل خان پياده شده من به منزل خود و يكسره به سفرهخانه رفتم .
كنت را ديدم . تنها در يك ميز نشسته منتظر خوراك و ورود من است .
امشب جمعيت زياد در سفرهخانه بودند . ساز هم داشتيم . گويا شبهاى جمعه صاحب اين هتل مهمانهايش را به ساز مهمانى مىكند . بعد از شام با كنت رفتيم بالا يكساعتى هم دوبدو صحبت كرده خوابيديم .
پاريس - روز جمعه بيست و چهارم ( 24 ) : از صبح تا ظهر ساعتساز و رنگفروش و زرگر و بعضى احباب فرنگى و آشنايان ايرانى كه تمام با لباس و كلاه فرنگى بودند كه در اول ورود شناخته نمىشدند ، آمدند و رفتند . ( واقعا خيلى موقع تعجب است كه اين ايرانيها هيچ خيال نمىكنند فرنگىهائيكه در تهران مىآيند ، هرگز لباس و كلاه ايرانى نمىپوشند و از لباس و ملّت خودشان هرگز دورى نمىكنند . اهل ايران را تجربه كردم . خيلى در تغيير دادن وضع و تقليد و كسب رسومات از خارجه حساستر هستند . البته ديدهايد اگر يك فرنگى با هزار كوشش ملبس به لباس ايرانى بشود باز شناخته مىشود چنانچه چرچيل صاحب مترجم سفارت انگليس در تهران يك شب تمام لباسش را ايرانى كرده يك عبا هم دوش كرده به تكيهء دولتى آمده بود . در ميان دههزار نفر من او را شناختم . ولى ديروز در اكسپزيسيون ميرزا احمد خان صنيع السلطنه را كه دو روز بعد از من از كنت ركسويل آمده بود ديدم و تعارف هم كرد . تا نگفتند نشناختم .
در زمان خلافت عمر لشكر عرب كه به ايران آمدند و در زمان سلطنت شاه
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 174
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص١٧٤