گفتم جواب چه گفت ؟ گفت مىگويد پانزدههزار فرانك كه به پول ايران از سه هزار تومان زيادتر است . من خنديدم . گفتم شايد قيمت تمام دكانش را مىگويد .
به صاحب دكان گفت . جواب داد . خير اگر ميل تماشا داريد بهترش را نشان بدهم . قبول كردم از طاقچهاى صدف سياهى آورد كه همانطور يك مرواريد قرمز مثل مرجان داشت . گفت قيمت اين صد و پنجاه هزار فرانك است . پرسيدم اين چند روزه چيزى از اينها فروخته شده ؟ گفت ديروز عصر يك نفر ينگى دنيائى سه چهار جورش را خريد . در همان دكان بزرگ صدفتراشهائى نشسته مشغول هستند و مشغول فروش . « 1 » محض آنكه به قول مشتيهاى تهران خودمان پر خيط پيت نشده باشيم ، يك آينهء دستى مصدف و يك عصاى كوچك كه از . . . « 2 » ماهى ساختهاند ، خريدم . از آن دكان بزرگ بيرون آمدم عصا را هم اگر قبل از دست گرفتن و پسند كردن مىدانستم قيمت چهل فرانك « 3 » است ، هرگز نمىخريدم . چون پاهايم خيلى خسته شده بود و باز هم ميل به گرديدن داشتم ، رفتيم در جادهء متحرك ايستادم . به كنت گفتم تو آن قسمتش كه حركت ندارد بنشين چاى بخور و من در آن قسمتش كه تند حركت مىكند مىايستم . كه از روى ساعت ببينم چقدر طول مىكشد . بالا رفتم ساعت نگاه كردم . او نشست من ايستادم . بعد از آنكه يك دور اكسپزيسيون را گرديده بنده در حالتى كه از آن نقطه كه ايستاده بودم هيچ حركت نكرده بودم و به كنت رسيدم ، بيست و شش دقيقه شده بود . امروز خيلى دلتنگ و گرفته هستم و اينهمه تماشاى فوقالعاده اثر در من نمىكند . نزديك غروب آفتاب با كنت آمديم منزل . سر شام از ناظر هتل كه كمتر من آدم به اين معقوليت و ادب ظاهرى ديدهام ، پرسيدم كه امشب تو دستورالعمل بده كجا برويم كه خيلى تماشا داشته باشد . گفت اگر ميل داشته باشى به تماشاخانهء اليمپيا برويد . درشكه حاضر بود . بعد از شام با كنت رفتيم به اليمپيا . فضاى بزرگ مسقف بود كمال زينت و آراستگى . بليط خريده وارد شديم . پردهء اول حكايت يك جوانى كه معشوقش را ديو ، يعنى آدم
هامش
( 1 ) - در يك سطر از متن كلمات محو شده است اما مفهوم روشن است و پيداست كه منظور اين بوده « در همان دكان صدفتراشها فروشندگان ديگرى مشغول كار خود هستند »
( 2 ) - يك كلمه خوانده نشد
( 3 ) - متن : فرنك - در اين سفرنامه اغلب بهجاى « فرانك » فرنك نوشته شده است