وارد شديم ، خير هيچطرف نسبت نيست . واقعا بهقدر ميدان توپخانهء تهران است .
هفت مرتبه و در هر مرتبهاى يقين بدانيد هزار نفر شاگرد و دلال و راهنما و كاركن دارد . غالبش زنها و دخترها هستند . تا پياده شديم يك نفر آمد جلو كه چه مىخواهيد ؟ كلاه اعليحضرت شاه را كه جناب موثق الملك صندوقدار داده بود كه بدهم درست كنند و در دست كنت بود ، نشان داديم . آن شخص ديگرى را پيدا كرده به او چيزى گفت . او جلوى ما افتاد و ما را برد در يكى از مراتب كه ادارهء كلاه است . از جمعيت و مشترى و خريدار خيلى به سختى راه مىرفتيم . كلاه را داديم درست كنند . يكى ديگر آمد پرسيد كه ديگر چهكار داريد . گفتيم بعضى اسبابهاى كوچك طلا و نقره زنانه مىخواهيم . يك نفر دختر همراه ما كرد و ما را بهجاى ديگر برد . آنچه لازم بود خريديم . باز هم كس ديگر آمد . گفتم رخت دوخته مىخواهيم . گفت مردانه يا زنانه . گفتم مردانه . به توسط آسانسر ما را بالا برد . آنجا هم رفع احتياج كرده آمديم پائين . بعضى چيزهاى ديگر خريده رفتيم بيرون . اوضاع اين مغازه چيز غريبى است . تحقيقات كرديم معلوم شد واردين در اين مغازه روزى پنجاههزار نفرند و ماهى هشت كرور تومان در اين مغازه خريد و فروش مىشود . وضعش هم اين است كه شخص هرچه مىخواهد كنار مىگذارد و نمرهء منزلش را مىدهد . بعد از بيست و چهار ساعت يك نفر از اجزاء آن مغازه اسبابها را خيلى قشنگ پيچيده در كالسكهء مخصوص اين مغازه كه وضعيّت و تركيبش هم به اين كالسكهها نمىماند گذارده خودش مىآورد به منزل . قيمتش را گرفته بدون آنكه يك شاهى زيادى طمع داشته باشد ، مىرود .
چون خيلى گرسنه شده بوديم در كمال عجله به درشكه نشستيم آمديم منزل . ناهار در سفرهخانهء كذا خورده در سالن سيگار كشيدن كه عرض كردهام قدرى راحت كرده درشكه خواسته به بازديد شازدهفر رفتيم به سفارت ايران . پس از ورود و دست دادن به شازدهفر يك فرنگى سربرهنه ريش مورچهيى عينكزدهء لاغر اندامى قبل از آنكه معرفى بشود با عجله روى به من آورد كه دست بدهد . من چون هنوز او را نمىشناختم ، تأمّل كردم . پيش آمده زانوى مرا مىخواست بغل كند ببوسد . خيلى تعجب كردم . درست نگاه كردم ديدم اميرزاده محسن ميرزا پسر شاهزاده شمس الشعر است كه تقريبا يكسال به بهانهء معالجهء چشمش در پاريس
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص١٦٤