خودش رفت . با مصطفى خان روبوسى كردم . قريب يكساعت نشستيم از هر قبيل صحبت تهران را با هم كرديم . يك جفت ملكى كار شيراز كه دخترم برايش داده بود به او دادم . خيلى خوشوقت شد . گفتم از معلّمش خواهش كرد كه در اتاقهاى مدرسه اگر مانعى ندارد مرا بگرداند . معلّم خيلى از اين خواهش من خوشوقت شد .
مرا در تمام اتاقهاى تحتانى و فوقانى و اتاقهاى خواب بچهها و مواقع درسها گردانده همه را معرفى كرد . من تأسيس مدرسهء معرفت و شرايطش و ساير مدارس شهر تهران را كه در زمان سلطنت اعليحضرت مظفر الدين شاه گشوده شده است برايش گفتم . خيلىخيلى خوشحال شد . شازدهفر و كنت آمدند كه يكجا پيدا كردهايم خيلى دور از همهجا است و گذشته از آنكه اتاقهايش باشأن نيست ، مكانش هم نامناسب است و قيمتش هم چهار تومان كمتر از آن است . من گفتم آب كه از سر گذشت چه يك نى و چه صد نى . همانجا كه هستيم خوب است .
از معلّم اذن گرفته مصطفى خان را براى ناهار و گردش تا عصر با خودمان برديم .
شازدهفر بعد از ورود به هتل رفت به سفارت . من و كنت و مصطفى خان رفتيم به سفرهخانهء هتل . بهبه ! چه سفرهخانه [ اى ] . هيچ نمىتوانستم تصور كنم كه ممكن باشد اتاق سفرهخانه به اين قشنگى مرتب شود . اطرافش تمام شيشهاى منقش و سقفش شيشه ابرى منقش و وسطش بهجاى چهلچراغ چرخى آويزان تعبيه شده است كه با قوّهء برقيه متصل فرهفره مانند مىگردد و هواى اتاق را مواج مىكند . يعنى جالسين « 1 » را باد مىزند . به عبارت اخرى بهجاى بادبزن مسجد شاه يا مسجد جامع تهران است كه سه خروار وزن دارد و چهار نفر از كمر مىافتند تا حركتش بدهند و آنوقت فرق زيادى هم نكند . در و ديوار اين سفرهخانه مملو است از چراغ برق كه شب روشن مىشود ميزها به اندازهء چهار نفر و سه نفر و دو نفر دارد كه به دور آنها نشسته غذا مىخورند . خيلى غذاهاى خوب مىدهند . بعد از ناهار از همان اتاق سفرهخانه رفتيم در اتاق ديگر كه سيگار بكشيم . بهبه از اين اتاق ( درست گوش بكن تا بگويم چطور است . ) فرشش تختهاى زردرنگ ، ديوارش و سقفش اطلس گلدار زرد نيمرنگ ، نيمكتها و صندليهايش چوب سفيد و رويهء آنها از پارچهاى كه به سقف و ديوار چسباندند . ميزهاى بزرگ و كوچك و آن ميزها كه
هامش
( 1 ) - جالسين يعنى نشستگان