زمين تا نوكش غرق چراغبرق است و شبى پنجاههزار چراغبرق بجز چراغهاى بزرگ سرش كه هركدام نصف شهر پاريس را روشن مىكنند ، در آن روشن است و منظر اتاق خوابش سر درب اكسپزيسيون است كه آن هم با چراغهاى برق الوان مخطّط و منقش است و هرچند دقيقه يك مرتبه تمام چراغهايش تغيير لون داده رنگ ديگر مىشوند . مثلا مىبينيد تمام چراغها قرمز است . تا به طرف ديگر متوجّه شده دوباره نگاه مىكنيد تمام آبى است . نگاهكننده اگر مسبوق نباشد در طرف ديگر نگاه مىكند كه آن سردر را كه چراغ قرمز بود ببيند . دوباره نگاه مىكند تمام چراغها سبز است . خلاصه خدا نصيب كند همه ببينند . نمىشود آنطور كه هست تحرير يا تقرير كرد . بعد از صرف سيگار شازدهفر برخاسته معذرت خواست كه در سفارت كار دارد و رفت . من و كنت هم مثل آدمهاى از خواب پريده بدون آنكه با هم حرفى بزنيم در اتاقهاى خواب رفته لخت شده در آن دوشكهاى پر كه كتانهاى سفيد پاك به قول ظهير السلطان ، اصل ، به روى آنها كشيده بودند افتاده لحاف اطلس چهرهاىرنگ كه عوض پنبه ، پر درونش بود تا سينه به روى خودمان كشيده دعا به عمر و دولت و صحت اعليحضرت مظفر الدين شاه قاجار كه ما را به اين فيض رسانده كرده خوابيديم .
در پاريس -
روز يكشنبه نوزدهم ( 19 ) : چون ديشب گفته بودم دو ساعت به ظهر مانده شازدهفر آمده درشكه حاضر كرده با او و كنت رفتيم به دكان دلاكى اصلاح كرده از آنجا رفتيم به مدرسهاى كه مصطفى خان پسر جناب قوام الدوله وزير لشكر آنجا مشغول تحصيل است . اين مدرسه ، مدرسهء عمومى نيست ، خصوصى است . قريب صد نفر شاگرد دارد . وارد اتاق شديم . معلم كه مردى پير و ريش تراشيده ، موى سر و سبيل سفيدشده بود و توى كتابخانهاش تنها پهلوى ميز نشسته كتاب مىخواند ، شازدهفر را كه مىشناخت برايش تواضعى كرده احوالپرسى كرد . شازدهفر مرا به او شناساند و گفت ميل ديدن مصطفى خان پسر قوام الدوله را دارد . بدون آنكه زياد حرف بزند برخاسته درب اتاق ديگرش را باز كرده گفت اينجا باشيد تا بيايد و خودش رفت . شازدهفر و كنت رفتند كه بگردند . بلكه منزل ارزانترى براى ما پيدا كنند .
بعد از ده پانزده دقيقه معلّم در را باز كرده مصطفى خان را وارد اتاق كرده