با انگشت مىزنند . اعليحضرت شاه خيلى پسنديدند . تقريبا غروب آفتاب شد .
چون ميل به شام نداشتم از حضور مرخص شدم . به هتل آمدم . جناب سردار مكرم كاغذهائى كه از تهران براى من آورده بودند ، دادند . چهل و سه پاكت بود .
كاغذهاى توى پاكت هم غالبا دورو نوشته شده بود . لخت شدم . آقاى حسين پاشا خان را كه هنوز به محل مأموريت نرفته و اينجاست و در همين هتل و همان اتاق ، آندفعه منزل داشت ، منزل دارد و ميرزا داود خان كه از اجزاى قونسولخانه است و آندفعه آشنا شده بوديم را گفتم مشغول صحبت شدند و خودم كاغذ مىخواندم . تا يكساعت بعد از نصف شب كه جاب ناصر الملك از شام برگشته بود ، آمد تفصيل شام را گفته رفت . آقاى حسين پاشا خان تمام شب را با من بود تا خوابيدم .
در تفليس -
روز سهشنبه بيست و نهم ( 29 ) : صبح را با اعليحضرت شاه به حمام رفته بودند . براى ناهار به عمارت فرمانفرما رفتيم . بعد از تشريف آوردن اعليحضرت شاه ناهار در همان اتاق ديروز بههمان ترتيب ديروز صرف شد . بعد از ناهار حضرت صدر اعظم گفت امشب چون اعليحضرت شاه را به تماشاى تياتر رسما دعوت كردهاند ، بايد براى شام و رفتن تياتر همه با لباس تمام رسمى حاضر شوند . رفتيم منزل ، جناب سردار مكرم را مفصلا ملاقات كردم . به اتاق من آمد و لباسهاى رسمى يكديگر را درست كرديم . پسر كتابچى خان كه از تهران آمده به پاريس مىرود ، مرا ملاقات كرد . غروب آفتاب لباس رسمى پوشيدم . چون تا بهحال لباس مفتولدوزى نپوشيده بودم ، جلوى آئينه به خودم خنديدم . جاى تهرانيها را خالى ديدم كه همه بخندند . با نواب موثق الدوله رفتيم عمارت فرمانفرما .
همهء همركابان ملبس به البسهء رسميه بودند . تمام مهمانداران و صاحبمنصبان هم لباس رسمى پوشيده بودند . شام صرف كرده در ركاب اعليحضرت شاه در درشكهها نشسته به تياتر رفتيم . در لژهاى مخصوص كه به اسم تعيين كرده بودند نشستيم . خيلى مزين بود . يكى از جنگهاى روس با عثمانى و فتح روس را كه در صد سال پيشتر اتفاق افتاده بود ، نماياندند . خيلى قشنگ و تماشائى . پس از اتمام باز هم با درشكه هركسى را به منزل رساندند . جناب ناصر الملك و فقير در يك درشكه نشسته آمديم به هتل . ميرزا داود خان را دم درب تياتر گفتم آمد به هتل