تصديق كردند . بعد از ناهار از پهلوى درياچهء ( گوچه ) عبور كرديم . خيلى باصفا بود . در چاپارخانهء ( سمنوفكا ) اسب عوض كرده وارد پيچ و خم راه درّهء دليجان شديم . به اندازهاى اين راه و اين چمن و اين جنگل و اين درختها و آبها در اين هواى ابر كه صبح باران باريده است ، ناظر را حيران مىكند كه جز نگاه كردن هيچكار ديگرى نمىتواند بكند . شخص گاهى خيال مىكند كه اينجاها را در خواب ديده است و از بعضى نقاط مهافتادهاش طيران كرده . در ته بعضى درّههاى كوچك كه مه افتاده بود مثل آن بود جنگل را آتش زده باشند و چون هوا تر است ، شعله كشيده است و دود مىكند . تمام احباب و بستگان تهران را ياد كردم .
بعضىها را گفتم يادشان بخير . بعضىها را جايشان سبز . بعضىها كه تشريف داشتند . ولى افسوس كه از اين تماشا محروم بودند . مولى اين صفا و هوا را قسمت همهء بندگان فرمايد . ما بهتر از ساير ملتزمين اينجا را تماشا كرديم . براى آنكه آن روز كه از اين راه مىرفتيم آفتاب و هوا صاف بود و امروز ابر و مه است و جناب ناصر الملك و فقير هر دو جور را ديديم .
نزديك غروب وارد آبادى و خانههاى خود دليجان شديم . خيلى قشنگ و باتجمّل زيادتر از اندازه ، اين موقع مقدم اعليحضرت شاه را با تشريفات پذيرفتند . واقعا روسها در مهماننوازى معركه مىكنند . انشاء اللّه برويم جاهاى ديگر ببينيم چطور است . در منزل و جايى كه معيّن كرده بودند ، جنابان سردار كل و ناصر الملك و وكيل الدوله و مهندس الممالك و فقير هممنزل بوديم . يعنى در يك حياط بوديم . پس از پياده كردن موكب شاهى به منزل رفته دست و رو شسته به شام حاضر شديم . حاكم گنجه خودكشى زيادى كرده شام بىاندازه زياد تهيّه كرده بود كه حضرات از صرف تمامش استعفا كرده به خوردن نصفش اكتفا كردند . چون اتاق بزرگ نداشتند شام را در چادر دادند . يعنى چادر ناهارخانهء اردويى . بعد از شام زود همه پراكنده شده به منزلها رفته خوابيديم . همه فوقالعاده خسته بودند . من علاوه بر خستگى به قول خودم هوازده هم شده بودم . يعنى از استنشاق هواى پاك سرم به شدت درد مىكرد .
حركت از دليجان -
روز يكشنبه بيست و هفتم ( 27 ) : صبح با صاحبخانهمان خداحافظ كرده چون ديرتر از منزل بيرون آمده بوديم ، يكسره با