كردم . اينست :
درِ زندگانى به ما برگشاد * شهنشاه اسلاميان زنده باد
چون منزل اول بود و خسته شده بودند ، اعليحضرت شاه به مهماندار امر فرمود كه شب را اينجا بمانند ، فردا حركت كنند . قبول كرد . چون خيال توقف شب اينجا نبود و اين مهمانخانه چندان جاى نداشت ، فقط محض توقف اعليحضرت شاه و حضرت صدر اعظم مهمانخانه را واگذار كردند و ماها را هر دو نفر در خانهها [ ى ] محترمين نخجوان مهمان دادند . جناب ناصر الملك و فقير را در يك جا جا دادند .
نواب موثق الدوله و جناب اميربهادر جنگ كه هممنزل بودند از فقير خواهش كردند كه با آنها باشم . صاحبخانه مسلمان بود ولى خودش و دو نفر پسرش رخت روسى داشتند و نوكر و شاگرد مدرسه بودند . خيلى مرد متعارف معقولى مهماننواز بود . زنهاى نخجوان جز ارامنه تمام ملبس به لباس بيست و پنج سال سى سال پيشتر تهران هستند و خيلى زيادتر از زنهاى تهران خودشان را مستور مىدارند . بعد از شام نواب موثق الدوله و جناب اميربهادر جنگ هر دو چون كشيكشان بود ، رفتند . فقير و عليخان سرتيپ تنها خوابيديم و راحت .
از نخجوان به ايروان -
روز چهارشنبه بيست و سيم ( 23 ) : صبح باز از صداى جناب اميربهادر كه براى جمع كردن اسباب از درب خانه آمده بود ، بيدار شده رخت پوشيده با ايشان درشكه نشسته به مهمانخانه رفتيم . در خدمت حضرت صدراعظم چاى صرف كرده ، موكب همايونى سوار شدند . همان جمعيّت و صلوات ديروز و موزيك بود . بلكه زيادتر و در هر چاپارخانه و دهكده خيلى خوب مىپذيرفتند . براى ناهار رسيديم به ده و چاپارخانهء ( باشنوراشين ) منزل اعليحضرت شاه را در باغى كه چند اطاق داشت منزل داده بودند و بهقدر مقدور مزين كرده بودند و براى شب چراغان حاضر كرده بودند . منزل نواب موثق الدوله و جنابان ناصر الملك و اميربهادر جنگ و فقير را در مدرسهاى كه تقريبا خارج از آبادى و چندان دور نيست ، قرار داده بودند در اتاقهائى .
قبل از ناهار رفتيم اتاقهايمان را مرتب كرده برگشتيم . ناهار به رسم ديروز تمام ملتزمين ركاب و مهماندارها و صاحبمنصبان روس در يك سفره صرف كرديم و هر يك به منزلهامان رفتيم . نزديك غروب آفتاب جناب