مهندس الممالك آمد منزل من و جناب ناصر الملك هم آمدند . خيلى صحبت كرديم . بعد از غروب آنها به شام رسمى رفتند . از شدت خستگى من نتوانستم بروم . تنها ماندم . خيلى خيال تهران را كردم . بخصوص آرزوها كردم كه كاش مىشد يك اينطور مدرسه را براى مدرسهء معرفت در تهران بنا مىكردم . ( اين آبادى صد خانوار سكنه دارد و اين مدرسه را ساختهاند كه شصت نفر بچّه در آنجا تحصيل مىكنند . ) شب را تا بعد از شام مشغول روزنامه نوشتن بودم . بعد از شام نواب موثق الدوله و جناب ناصر الملك كه از سفره رسمى برگشته بودند ، آمدند اتاق فقير . صحبتها كرديم . ايشان به اتاق خودشان رفته ، خوابيديم .
ورود به ايروان -
روز پنجشنبه بيست و چهارم ( 24 ) : صبح زود مثل روز گذشته همه حاضر شده موكب همايونى حركت فرمود . امروز از خيلى آباديها عبور كرديم و تمام ديوارها را همانطور كه عرض كردم با قالى و بيرق زينت كرده بودند . براى ناهار در آبادى و استاسيون ( دولو ) پياده شديم . ناهار رسمى مفصل قشنگى صرف شده بعد از يكساعت سوار شديم . هرچه پيشتر مىرفتيم ، آبادى و ده و زراعت زيادتر مىشد . تا نزديكى شهر ايروان كه تمام شهر بيرون آمده بودند ، مقدم مبارك همايونى را فوقالعاده خوب و با تشريفات قبول كردند .
در عمارت حاكم ايروان و نخجوان كه از جلفا همراه بود و مشرف است به باغ ايروان و در شب ورود ما براى عيدشان چراغانى كرده بودند ماها را هم در گرانهتل كه آنطرف باغ و روبهروى عمارت فرمانفرماست منزل داده بودند مأمور مخصوص آمد اتاق هريك را به صاحبش داده رفت . پس از رفع خستگى در نه ساعت بعد از ظهر با جناب اميربهادر جنگ و نواب موثق الدوله و جناب ناصر الملك و جناب سردار كلّ كه همه در اين هتل همسايه هستيم ، رفتيم براى شام به عمارت فرمانفرما . چراغان و ازدحام غريبى در اين باغ است كه راه عبور نيست . مزاج مبارك اعليحضرت شاه هم در نهايت سلامتى است . دم دربى كه از اتاقشان به باغ نگاه مىكند ، تشريف آورده به مردمى كه از عصر تا بهحال مشغول ( هورا ) و صلوات بودند ، با دست اظهار لطف كردند . ديگر تا آخر شب كه شام خورده به منزلها مراجعت كرديم ، مردم آرام نبودند . متصل فرياد مىكردند . باران هم بود .