كرديم . براى تماشاى رودخانه در ايوان قدرى نشستيم . همقطاران كه از راه تبريز آمده بودند ، خيلى تعريفها [ ى ] بد تأسفانگيز از گرانى و قحطى راه آذربايجان مىكردند كه واقعا حالت مستمع را منقلب مىكرد . محترمى گفت : راستى ظهير الدوله خيلى خوب كردى كه از راه تبريز نيامدى . گفتم : چرا ؟ گفت : براى آنكه هرگز نمىتوانستى گدايى مردم را به اين درجه ببينى بخصوص بيچاره اهل خمسه را كه غالبا لخت و بىساتر عورت و گدا بودند . بهطورى كه از توى پهينهاى اسب جو برچيده مىخوردند و در اين كار به يكديگر سبقت مىگرفتند .
محترمى ديگر به گوشم گفت عجب اينست كه حضرت و الا شاهنشاه زاده سالار الدوله پسر اعليحضرت شاه كه در حقيقت بايد پدر رعيت باشد و حاكم خمسه است ، از روى ثبت شصت و پنجهزار تومان به اين مردم كه از توى پئين « 1 » اسب جو جمع مىكنند مىخورند ، تعدى و مداخل فرمودهاند كه به سلامتى در تهران پارك بسازند . . . ان شاء اللّه دروغ است . اگر راست باشد واى بهحال او و بدا بهحال آنها كه نمىگذارند اين چيزها را اعليحضرت شاه بشنود . چون خيلى خسته بودم و از شنيدن اين حرفها هم واقعا كسل شدم . از حضور حضرت صدراعظم از حاضر شدن به سفره عذر خواسته با نواب موثق الدوله آمديم منزل نماز خوانده ، راحت شديم . بعد از شام جناب اميربهادر جنگ به كشيك رفته ما هم خوابيديم .
از جلفا به نخجوان -
روز سهشنبه بيست و دويم ( 22 ) : صبح به توسط . . . . « 2 » دكتر كه بسيار جوان عالم تربيت شده و از دوستان تهران من است و امروز مرخص شده به ايران مراجعت خواهد كرد . تلگرافى از ورود خودم به جلفا به تفليس به كنت زده با نواب موثق الدوله و جناب ارفع الدوله و جناب امير بهادر جنگ و جناب ناصر الملك براى سوارى به در خانه رفتم . كالسكههاى ملتزمين كه از روى نمره تقسيم و تا آخر مسافرت با كالسكهء اسبى اين ترتيب بهم نخواهد خورد ، حاضر بود . مىخواستم نمرهء كالسكه و پيش و پس آنها را بنويسم . جناب ناصر الملك گفت ننويس . نمىدانم چرا ؟ خلاصه همه سوار شديم . بعد از همه اعليحضرت شاه بيرون تشريف آورده به كالسكهء خودشان سوار شدند و حضرت
هامش
( 1 ) - كذا چند سطر قبل پهين
( 2 ) - در متن جاى اسم خالى است .