كه شاهزاده معين دربار و دو نفر از خواجهسرايان شاهى در آن نشسته از سرحد مرخص شده به بادكوبه مىرفتند ، رسيد . از سلامتى وجود مبارك اعليحضرت شاه سؤال كرديم به مژدهء صحت خوشحالمان كرده گذشتند .
در آبادى و چاپارخانهء ( كوراخ ) كه داشازْخ تا آنجا نوزده ورست است پياده شده ناهار و چاى مفصلى صرف كرده راهى شديم . در چاپارخانهء ( بيوكدوزا ) كه از كوراخ تا آنجا دوازده ورست و نيم است ايستاديم . در بين اسب عوض كردن يكى از صاحبمنصبان روس كه مىبايست برود و درشكه نداشت و در ساعت معين بايد در نخجوان حاضر باشد . خيلى التماس پيغام كه اذن بدهيد پهلوى كالسكهچى بنشينم بيايم . اوّل كه جناب ناصر الملك راضى نمىشد . من به اصرار زياد قبولاندم كه توى كالسكه بيايد . با آنكه هيچ جا نداشتيم او را در كالسكه دعوت كرديم كه باران نخورد . خيلى خوشحال شد . آدم خوشصحبتى بود . رسيديم به شهر نخجوان كه از بيوكدوزا تا آنجا بيست و يك ورست است . آبادى قشنگى است . اطرافش تمام زراعت و باغچههاى مو كاشته شده است ، در نهايت خرّمى . در شمالش كوهپارههاى تماشائى نمايان است . در طرف جنوبش امتداد رودخانهء ( ارس ) كه در دامنهء كوهى واقع است مثل ريسمان سفيدى كه به روى پارچهء مخمل سبزى افتاده باشد ، پيداست . اين رودخانه سرحد ايران و روس است . يعنى بعد از جنگ شاهزاده عباس ميرزاى وليعهد مرحوم و معاهدهء تركمانچاى اين رودخانه سرحد شد .
نخجوان هفتهزار نفر سكنه دارد . دو مدرسه براى پسرها و دخترها دارد .
از آثار قديم يكى دو بناى برج مانند در شهر هست . وارد پستخانه كه در طرف مغرب شهر است شديم . پياده نشده يكى از اجزاى چاپارخانه به جناب ناصر الملك گفت شما را در تلگرافخانه خواستهاند . جناب ناصر الملك خيلى متفكر شد كه در اردوى همايونى چه خبر بايد شده باشد كه مرا شخصا در تلگرافخانه احضار كردهاند . هرچه خواستيم تفرّس كنيم نشد . رفتيم به تلگرافخانه كه از پستخانه تا آنجا چندان دور نبود . پياده شده وارد اتاق بزرگى شديم كه ميزهاى كار در آن بود . يك نفر ارس كه بعد معلوم شد رئيس تلگرافخانهء نخجوان است و قدكوتاه و ريش بلند سياه و اندام لاغرى داشت و بالاى ابروى راستش
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص١٠٧