گويا زخم شده بود ، مثل يك شيشه عينك سياه يك پارچهاى به روى آن گذاشته با نخ بسته بود . در كمال تشخّص آمد جلو بدون آنكه دستى بدهد يا ادبى بكند از جناب ناصر الملك پرسيد كه ناصر الملك شمائيد ؟ گفت : بله . دست كرد با كمال رعونت از بغلش تلگراف مفصلى به زبان روسى درآورد و يكى از گماشتگان لات مثل فراش تلگرافخانه را كه ايرانى مىدانست و بهنظرم آمد كه در تهران ديده باشمش اصرار كرد كه بيا ترجمه كن . خودش مىخواند و نوكرش ترجمه مىكرد . معلوم شد كه رئيس تلگرافخانه به خودش مخابره كرده است كه اگر جناب ناصر الملك آمد ، چون اردوى شاهى در حركت است و اسبها خسته مىشوند به كالسكهء آنها اسب ندهيد و در همان نخجوان باشند تا اعليحضرت شاه بيايد و از آنجا ملحق بشوند .
جناب ناصر الملك از شنيدن اين خبر خيلى كوك شد و الحق حق هم داشت . گفت مردكه من خيال كردم از اردو مرا به تلگرافخانه احضار كردهاند . تو بسيار بىجا كردهاى مرا به امر رئيست به اينجا خواستهاى . سرى تكان داد و چيزى نگفت . بعد جناب ناصر الملك تلگرافى به اردو به جناب ارفع الدوله وزير مختار ايران در روسيه زده تفصيل را به او گفت . با هم آمديم در پستخانه گفتيم چاى حاضر كردند . يكى دوساعتى كه گذشت همان مردكهء ريشى آمد و خيلى عذر خواست كه از اردو به من تلگراف كردهاند كه الان كالسكهء شما را اسب بسته هرچه زودتر شما را روانه كنم . همانطور كرد . از توى شهر نخجوان گذشتيم .
قلعه و بناهائى كه آقا محمد خان پادشاه دويم از قاجاريه به فتح گرفته و خراب كرده است ، در طرف مشرق شهر تازه است . از آن هم گذشته رسيديم به رودخانهء ( نخجوانچاى ) كه پل ندارد و خيلى به آب زدن و عبورش مشكل است .
بهخصوص با بارندگى امروز . كنار رودخانه ايستاديم . دو نفر قزاقى كه همراه داشتيم در تجسّس گدار برآمدند . عاقبت يك راهى نماياندند . كالسكهچى به آب زد . خيلى خطرناك بود و آب از درب كالسكه وارد شده از درب ديگر بيرون مىرفت . اضطراب غريبى دست داد . اسبهاى كالسكه از آب بيرون آمدند و هرچه قوّت كردند كالسكه را نتوانستند از آب بيرون بكشند . با كمال ترس تر شده از سوراخ درب كالسكه جستيم بيرون . ده بيست نفر رعيّت و زارع مسلمان آنجا
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص١٠٨