تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
اين كوه را سرافراز كرده ، و جودى اين كوه را مىدانند ، تماشا مىكرد . رسيديم به چاپارخانهء ( لوفىفانتن ) كه از آختى تا اينجا نوزده ورست و نيم است . رسيديم به چاپارخانهء ( ايليار ) كه از لوفىفانتن تا اينجا نوزده ورست و نيم است و از آنجا دو ساعت از غروب آفتاب گذشته وارد شهر ( ايروان ) شديم . شب بود ، درست ملتفت نشدم . جناب ناصر الملك مىگفت كه من از هفده سال قبل كه اين شهر را ديده‌ام به‌قدرى آبادتر شده است كه اگر نمىدانستم نمىشناختم . به‌قدر قزوين است ولى خيلى آباد و تميز . ميدان باغى دارد . امشب چراغان بود . گويا يك عيد روسها است . يكسره رفتيم به پستخانه . رئيس پستخانه به خوردن چاى تعارفمان كرد تا اسب بستند و ابراهيم بك رفت براى من دستكش چرمى سفيد خريد . نشسته صحبتى كرده راهى شديم . از ايليار تا اينجا پانزده ورست است . در چاپارخانهء ( حمزه‌لو ) كه از ايروان تا آنجا چهارده ورست است ، توى كالسكه شامى خورده اسب عوض كرده راهى شديم . در چاپارخانهء ( كمرلو ) كه از حمزه‌لو تا آنجا چهارده ورست است ، اسب تجديد كرده آمديم به چاپارخانهء ( دولو ) كه از كمرلو تا آنجا هجده ورست و نيم است .

از سردارك به جلفا كه سرحد است -

روز يكشنبه بيستم ( 20 ) : تقريبا نزديك طلوع فجر در چاپارخانهء ( سردارك ) كه از دولو تا آنجا هيجده ورست و نيم است ، پياده شده چاى خورده روانه شديم . همه‌جا زراعت و سبزه‌زار و رودخانه‌هاى كوچك و بزرگ و پلهاى آهنى و سنگى به روى آنها كشيده بودند و باران هم در كمال شدت مىباريد . دهاتى كه در بين راه ديده مىشد هرچه نزديكتر به سرحد ايران مىشد ، سبكش تغيير مىكرد و ديوارها و بامها چينه‌اى و كاه‌گلى مىشد . سيل عظيمى جارى شد كه بعضى از جاهاى راه را مىبرد و يك پل سنگى را مشغول خراب كردن بود كه ما از رويش عبور كرديم . رسيديم به دهكده و چاپارخانهء ( باش‌نوراشين ) كه از سردارك تا آنجا بيست و دو ورست و نيم است . اسب عوض كرده در شدت باران از رودخانهء ( آرپچاى ) كه پل محكم طولانى آهنى داشت عبور كرديم . رسيديم به چاپارخانهء ( داش‌ازخ ) كه از باش‌نوراشين تا آنجا ده ورست است . اسب عوض كرده مىرفتيم . كالسكهء بزرگى