عيشآباد جنب عشرتآباد به موجب دستخط شاه به پسر رقاص يهودى واگذار شد . منتهى امينالسلطان در دورهء صدارت بعدش از اجراى آن خوددارى مىكرد . . . . عمله خلوت او بعد از آنكه ريشهء هر چه در دسترس بود ، از غث و سمين درآوردند ، شاه را به پيدا شدن گنج در كشور شاهنشاهى دل خوش و اميدوار مىكردند و اقبال او را بىزوال مىگفتند . . . » « 1 »
از قرار گفتهء مهدى قلى هدايت مخبر السلطنه اين شاهنشاه قدر قدرت ممالك محروسه حتى به چهار عمل اصلى حساب نيز آگاهى نداشت . وى در اين باره مىنويسد :
« پس از قضيهء شيخ عبيد الله ، وليعهد مظفر الدين ميرزا مغضوبا به تهران احضار شد . در باغ ايلخانى كه حال بانك ملى است منزل كرد . از رجال فقط پدرم بىملاحظه خدمت وليعهد مىرسيد ، طالب شدند نزد اخوى صنيع الدوله حساب بخوانند ، مدتى صرف اين كار شد و كار به تفريق نكشيد تا چه رسد به ضرب و تقسيم ، بامزهتر رغبت وليعهد با آن فكر سرشار به آموختن شطرنج بود . » « 2 »
اين داستان مربوط به سال 1298 ( ه . ق . ) است كه وليعهد بيست و نهساله بود . عبد الله مستوفى دربارهء بچگانهبودن كارهاى اين شاهنشاه عظيم الشأن مىنويسد :
« خواهرزادهام ، مرحوم صادق اعتلا مىگفت : وقتى در سفارت استانبول بودم تلگراف رمزى از مركز رسيد . حاجى ميرزا موسى خان كه در غياب ارفع الدوله سفير كبير ايران ، شارژدافر ، به من داد استخراج كنم . كلمهء اول ، عدد « دو » و كلمه دوم لغت « صندوق » بود . چون سفارشات شاه به ما هم گاهى مىرسيد ، تعجبى نداشت كلمهء سوم را استخراج كنيم و ببينيم اعليحضرت چه چيز تازهاى آن هم دو صندوق خواستهاند . كلمه را بعد از تبديل به مفتاح از كتاب رمز گرفتم ، ديدم كلمهء « حاجى » درآمد . دو صندوق حاجى چه معنى دارد ؟ نفهميدم ، به كلمهء چهارم پرداختم « يا » درآمد « حاجى يا » يعنى چه ؟ چيزى دستگيرم نشد ، كلمهء پنجم را گرفتم « تم » بود . دو صندوق « حاجى يا تم » يعنى چه ؟ هيچمعنى نداشت . يقين كردم تلگراف غلط است . به تبديل حروفى كه مثل ب و ت و ج و ح و ر و ز و ص و ض و ط و ظ كه ممكن است در نقطهگذارى اشتباهى در آنها شده باشد ، پرداختم ، كلماتى بىمناسبتر از « حاجى يا تم » استخراج شد . گيج شدم ، حاجى ميرزا موسى خان كه به كمك من آمده و كلمات را از روى كتاب مىگرفت ، گفت وقت گذشته است برخيزيم و برويم قدرى گردش كنيم ، در مراجعت با مغز حاضرتر خواهيم توانست مطلب را كشف كنيم . برخاستيم ، در ضمن گردش به خردهفروشى كه اسباببازى مىفروخت رسيديم .
هامش
( 1 ) . شرح زندگانى من ، ج 2 ، ص 12 - 13 .
( 2 ) . خاطرات و خطرات ، ص 87 .