دوره ، اضافه مواجب فراوان بردهاند . به هيچ وجه در عطاى به نوكر خوددارى ندارند . » « 1 »
به گفتهء عبد الله مستوفى عدهاى . . . دور او را گرفته بودند و شاه را به تفريحات سبك كه هيچ درخور مقام سلطنت نبود ، مشغول مىداشتند ، مثلا يكى را تنه زده به حوض مىانداختند ، وقتى بيرون مىآمد ادعا مىكرد هزار تومان اسكناس در بغلش بوده آب برده است ، با صدور يك برات خلعت جبهء ترمهء شمسه مرصع دعواى مؤمن صلح مىشد .
ناصر الدين شاه گاهى براى تفريح و زمانى براى انتخاب گردنبند و تسبيح ، امر مىداد كيسه بيست و چهار منى مرواريدى كه در خزانهء اندرون بود بيرون مىآوردند ، روى كيسه سفرهاى از تافتهء مشكى گذاشته و سر آن به مهر دستى شاه مهر بود ، بعد از وارسى مهر امر مىداد سركيسه را باز مىكردند ، سفرهء تافته را مىگستردند ، محتويات آن را ميان سفره مىريختند ، بعد از تماشا يا انتخاب تسبيح يا گردنبندى كه براى هديهء يكى از ملكههاى اروپا لازم داشت ، يا اضافهكردن مرواريد تازهاى كه از سواحل خليجفارس براى او هديه آورده بودند ، سر كيسه را با مهر دستى خود مهر كرد و كيسه را به خزانه مىفرستاد . . . [ اطرافيان مظفر الدين شاه ] از اين رويهء شاه سابق خبردار شدند ، شاه را وامىداشتند كيسه مرواريد را مىخواست ، محتويات آن در سفره پهن مىشد ، شاه دانههاى درشت آن را جدا مىكرد و به سرپيشخدمتها نشانه مىزد ، آنها هم از خوردن اين تير قيمتى خيلى دردشان مىآمد ، شكلك مىساختند و ميمونبازى درمىآوردند كه شاه نشانهزنى خود را تكرار كند و آنها به جاى يك تير ، هر يك پنج شش تا از اين تيرهاى شاهانه بخورند و يك مشت از اين قماش كارها كه اكثر آنها قابل نوشتن نيست .
اعليحضرت شاهنشاهى يا ناخوش بود و حكيم الملك او را مىدوشيد و يا سلامت بود خلوتيان با اين بازيهاى بىمزه او را مشغول مىداشتند . وقتى هم كه مىخواست روبه خدا برود سيد بحرينى حاضر بود و براى او روضه مىخواند . اگر گاهى رعد و برق و توفانى پديدار مىشد ، جاى او در پوستين آقاى بحرينى كه به زودى به خرقهء خز مبدل شد مىبود و نان سيد به روغن مىافتاد . . . . . [ درباريان قديمى ] هم همين كه دانستند پهناى كار از چه قرار است ، همرنگ جماعت شدند . . . . . و با اين بازيها داراى كالسكه و درشكه و اسبهاى روسى شدند و خانههاى آبرومند با مبل و اثاثيهء عالى ترتيب دادند .
خلاصه اينكه حد و سدى كه در اواخر ناصر الدين شاه به سعى و همت امين السلطان لق شد و از قوت افتاده بود ، يكباره از بين رفت . . . . كار بخشش دولت به اين و آن به جايى رسيد كه
هامش
( 1 ) . افضل التواريخ ، ص 140 .