نفرموديد . گفت ما شاء الله ، ما شاء الله ، ما شاء الله قربانش برم انشاء الله . اين بود جواب من » . « 1 »
مردم تصور مىكردند همين كه مظفر الدين شاه وارد تهران شود و بر تخت بنشيند ، ايران بهشت برين خواهد شد ، ولى پس از تاجگذارى ، باز ديدند كه از اصلاحات خبرى نيست . هرج ومرج و خرابى ايران بيش از پيش افزايش يافت و مظفر الدين شاه كه آدمى بسيار كودن و بىاستعداد و ضعيف النفس و مهمل و در واقع شخصيتى بىاراده بود و شعورش به اندازهء يك بچه دوازده ساله هم نبود و در دست درباريان و اطرافيانش كه مردمانى طماع و سودجو و بىعلاقه به مملكت بودند و عجله داشتند هر چه زودتر به ثروت و ملك دست يابند بازيچهاى بيش نبود .
عبد الله مستوفى در همين زمينه مىنويسد :
« پس از چندى مردم كه به انتظار اصلاحات بودند ، بناى غرغر گذاشتند و پس از آن ، كار به اشعار عاميانهاى رسيد كه بچهها در كوچه مىخواندند :
آبجى مظفر آمده * باتر . . . . آمده دردردر شا ببين
امير بهادر شا ببين ظرظرظر شا ببين * شازدهء ناظر شا ببين » « 2 »
از سوى ديگر بذل و بخشش بىحساب و بىرويهء مظفر الدين شاه به اطرافيان و ديگران كار را به آنجا كشانيد كه چيزى ديگر در خزانه باقى نماند . حتى ظروف چينى كه روكش طلا داشتند و روكش طلاى صندليهايى را نيز به كار بردند . بدين معنى كه ظروف چينى را شكستند و روكش صندليها را كندند تا از طلاى آن استفاده كنند .
در افضل التواريخ آمده كه مظفر الدين شاه چندان بذل و عطايا كرد كه مستوفيان از احصاء آن عاجز شدند . عريضهء احدى را كه پول خواسته بود ، بدون عطا جواب نمىداد . مؤلف افضل التواريخ مىنويسد :
« در دورهء شاهنشاه شهيد سعيد ( ناصر الدين شاه ) انار الله برهانه ، ديدم كه مخصوصا به يك نفر از وزرا ، لاغير ، تا سه هزار تومان اضافه مواجب مرحمت شد . لكن اين سلطان باذل تا ده هزار تومان از اصل ماليات ، به يك نفر اضافه مواجب مرحمت فرمودند و چند هزار نفر هستند كه دراين
هامش
( 1 ) . خاطرات و خطرات ، ص 79 .
( 2 ) . شرح زندگانى من ، ج 2 ، ص 10 .