« ناصر الدين شاه حكم يك سرپوشى را داشت كه روى دستگاه دولت ايران قرار گرفته بود ، پس از مرگ او آشكار شد كه ايران تا چه اندازه از هر حيث فقير و بىبضاعت بوده ، نه جانشين حسابى داشت نه رجال مجرب و كارآگاه كه مملكت را بعد از او اداره كند و نه در خزانه اندوخته بود كه براى امور عادى دولت مصرف شود . فقط در ايران يك ملت ساده و عوام بامعناى تمام باقى گذاشت كه از هر ساربانى پيروى كند . بهترين سالهايى كه مىشد ايران را نجات داد و به شاهراه ترقى انداخت ، همان دورهء پنجاه سالهء سلطنت ناصر الدين شاه بود كه به بطالت گذشت و يك دورهء بانشاط و باعيش و سرور بود كه براى شاه و درباريان فراهم آمده بود . . .
خيانت خائنين داخلى كه در خفا تعليميافتهء روس و انگليس بودند ، سبب عمدهء بدبختى ملت ايران و خرابى مملكت ايران شدند . . . » « 1 »
هامش
( 1 ) . تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس در قرن نوزدهم ميلادى ، محمود محمود ، ج 6 ، ص 187 .