تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
كردن اين قحطى و رساندن نان به مردم بنمايند . كلانتر يا رئيس شهربانى تهران كه محمود خان نام داشت و پيرمرد ريش سفيدى بود ، براى دادن توضيحات به اين جلسه احضار شد . اما موقعى كه محمود خان كلانتر مىخواست از ميدان ارگ بگذرد و وارد قصر سلطنتى گردد . زنان به وى حمله‌ور شدند چند سنگ به سوى او پرتاب كردند كه به سر و صورتش خورد و چندنفر از زنان هم پيش رفتند و چند سيلى و پس‌گردنى به او زدند و كلانتر پير با زحمت زياد موفق شد از دست زنان فرار كند و خود را به در قصر برساند . محمود خان موقعى كه وارد قصر مىشد به كاپتين فرانسوى كه در استخدام قواى دولتى ايران بود برخورد كرد و با چشمانى اشك‌آلود ماجراى كتك خوردن خود را از دست زنان تعريف كرد و نيز اعتراف نمود كه مأموران او در امر نان مسامحه كرده‌اند . اين افسر فرانسوى را من خودم روز بعد ملاقات كردم و او شرح داد كه سر و صورت محمود خان مجروح شده بود و جاى ناخن و پنجه زنان در پوست صورتش ديده مىشد و نمىدانست كه در جلسهء مشورتى با او چه‌كار دارند ، از اين رو فوق‌العاده نگران بود . در اين هنگام شاه در جلسه مشورتى نشسته بود و صداى خشم‌آلود و ناسزاهاى اجتماع كنندگان را مىشنيد . او كه تاكنون با چنين وضعى مواجه نشده بود از فرط عصبانيت سبيلهاى خود را مىجويد و رنگ و رويى برافروخته داشت . حضار در جلسه كه قيافه شاه را مىديدند در مىيافتند كه توفان در پيش است و شاه خشمگين فرامين تندى صادر خواهد كرد . از اين رو همه برخود مىلرزيدند و از ترس و وحشت دعا مىخواندند و به خود فوت مىكردند . در يك‌چنين موقعيت بحرانى و خطرناكى محمود خان كلانتر پير تهران از بخت بد وارد قصر شد و به طرف ديوانخانه رفت و در آستانهء تالارى كه شاه در آن بود ايستاد و چند تعظيم پىدرپى كرد . شاه با ديدن او عصبانيتش به اوج رسيد . و به فراشها و ميرغضبهايى كه در آنجا حضور داشتند فرياد زد كه اين مردك را بگيريد و به طناب ببنديد . ( ظاهرا بايد طناب انداختن باشد ) ميرغضبها بسرعت برق به پيرمرد حمله كردند و در حضور شاه و ديگر حضارى كه در جلسهء مشورت شركت داشتند ، طنابى به گردن او انداخته و آن قدر اين طرف و آن طرف كشاندند كه جسد بىجان پيرمرد در جلو پاى شاه افتاد . تمام حضار از فرط وحشت مانند بيد به خود مىلرزيد و نگران بودند كه شعله غضب قبله عالم متوجه آنها نيز گردد . كار ميرغضبها كه تمام شد . ناصر الدين شاه كه با عصبانيت قدم مىزد جلوى جسد كلانتر نگون بخت ايستاد و به فراشها دستور داد تا جسد را به دم اسب ببندند و در شهر بگردانند . فراشها جسد را روى دست تا جلو در قصر بردند . در آنجا لباسهاى او را درآورده و هر يك قطعه‌اى از آن را با پول و