مىكنند . غالبا اين مردم گرسنه از فرط ضعف و ناتوانى بر زمين غلطيده و بيهوش مىشوند و عدهاى در كنار همين كوچهها جان مىدهند . مناظر دلخراشى از اين قبيل را كه در تهران ديدهام هرگز نمىتواند فراموش كنم . » « 1 »
هنريش بروگش در فصل شانزدهم خاطرات خود زير عنوان دو شورش و بلواى زنان تهران دنباله سخن درباره قحطى نان در تهران را چنين گزارش مىدهد .
« روز اول ماه مارس ناصر الدين شاه كه چند روزى براى شكار به جاجرود رفته بود . طبق معمول يك ساعت قبل از غروب آفتاب به تهران بازگشت ، ولى هنگامى كه كالسكهء شاه و همراهان او به نزديك ارگ رسيد شاه با كمال تعجب مشاهده كرد كه عدهء زيادى هيجانزده داد و فرياد مىكنند و جلوى درواز خارجى ارگ جمع شدهاند و راه ورود كالسكهء او و همراهانش را به طرف دروازه مسدود كردهاند . وقتى ناصر الدين شاه كمى نزديكتر آمد با حيرت متوجه شد كه اين عده حدود پنج شش هزار نفرى زنان چادرى هستند . اين زنان بهعنوان عزا و ناراحتى گل به سر خود زده و روبندهاى صورتشان را باز كرده بودند و بهنظر مىرسيد كه چيزى را به شاه مىخواهند بگويند . كالسكهچى شاه وقتى به اين جمعيت نزديك شد مهار اسبها را كشيد و فراشهايى هم كه در ركاب شاه بودند دو دل ماندند كه چه بايد بكنند ، ولى شاه كه از اين وضع غيرمنتظره دچار ترس و نگرانى شده بود از داخل كالسكه با دست اشاره كرد كه جلو بروند .
كالسكهچى به اسبها نهيب زد و آنها پيش تاختند و صف زنان را شكافتند و فراشها هم با چوب و شلاق سعى داشتند جمعيت زنان را كنار بزنند و راه را باز كنند . در اين موقع فرياد خشمگين زنان بلند شد و با سنگ به فراشهايى كه مىخواستند آنها را عقب برانند حملهور شدند . چند سنگ به سر و روى فراشها خورده و آنها را مجروح كرد و فراشها از ترس فرار كردند به عقب گريختند تا فكر ديگرى بكنند . زنان جلو اسبها كالسكه را گرفتند و جلو رفتند از قحطى و كمبود نان به شاه شكايت كردند و فرياد زدند ما و بچههايمان گرسنهايم چند روز است نان پيدا نكردهايم و به جاى نان اشغال و كثافت خوردهايم . شاه كه سخت نگران و در عين حال عصبانى شده بود به آنها وعده داد كه فورا به شكايتشان رسيدگى خواهد كرد و به محض رسيدن به قصر خود دستور خواهد داد كه به مردم نان برسانند . وعدههاى مساعد شاه زنان را كمى آرام كرده راه دادند و كالسكه بسرعت داخل قصر شد .
ولى همراهان شاه به سادگى نتوانستند از دست زنان خلاص شوند و از همه بدتر وضع وزير
هامش
( 1 ) - سفرى به دربار سلطان صاحبقران . ج 2 ، ص 598 - 599 نقل به اختصار