« امروز روز آشپزان است . اين آش مفصل و عجيب و غريب كه از چهل سال قبل تاكنون هر سال شاه پختن آن را دستور مىدهد به يادگار آشى است كه در موقع بروز و با چهل سال پيش شاه آن را در شهرستانك پخته و با تناول آن به عقيده خود از ابتلاى به مرض محفوظ مانده و به همين جهت از آن خاطره خوبى در خاطر نگاهداشته است و عقيده دارد كه آن آش را به گردن او حق بزرگى و ثابتى است .
عمليات آشپزى از ساعات يازده صبح شروع مىشد در زير چادر بزرگى كه در مواقع ديگر آن را براى نمايش تاتر برپا مىدارند چهارده گوسفند كشته را به دو ميله آهنى كه به چنگكهاى آهنى ديگر استوار شده آويختهاند تا در موقع آنها را قطعه قطعه كنند در روى فرشى سينيهاى پر از ادويه و سبزيهاى خوشبو و دستهدسته اسفناج و چغندر و ميوهجات مخصوصا بادنجان و كدوى زياد رديف چيده شده .
همه اعيان حاضر كه يكى از برادران شاه و صدراعظم رياست آنها را دارند دو زانو مىنشينند و به پوست كندن و پاككردن و قطعهقطعه كردن ميوهها و سبزيها مشغول مىشوند و شاگرد آشپزها با دستهاى كثيف و لباسهاى غرقهدرچربى ، گوسفندها را با زور تمام پارهپاره مىكنند .
اعليحضرت مرا هم دعوت كرد كه در اين آشپزان شركت كنم ، من هم اطاعت كردم و در جلوس مقدارى بادنجان نشستم و مشغول شدم اين شغل جديد خود را تا آنجا كه مىتوانم به خوبى انجام دهم . در همين موقع مليجك به شاه گفت كه بادنجانهايى كه بدست يك نفر فرنگى پوست كنده شود نجس است و نمىتوان آنها را در آشى كه مسلمانها بايد بخورند ريخت .
شاه امر را به شوخى گذراند و براى آنكه روى عزيز دردانه خود را به زمين نياندازد مرا صدا كرد و بمحض اينكه من از جاى خود برخاستم محمد خان پدر مليجك با دقت مخصوص تمام بادنجانهايى را كه پوست كندهبودم جمع كرده عمدا آنها را با نوك كارد برمىچيد تا دستش به بادنجانهايى كه دست من به آنها خورده بود نخورد بعد بادنجانها و سينى و كارد را با خود بيرون برد . بعد از ختم عمليات مقدماتى قطعات گوشت و ميوه و سبزى و علفهاى خوشبو و ادويه را داخل هم ، با دست در ده دوازده ديگ مسى كه در حال غلياناند مىريزند و آشى را كه با آن مىتوان يك فوج را سير كرد درست مىكنند .
قريب بيست نفر آشپز مأمور پختن اين آش عجيب و غريب هستند و تا غروب زير ديگها را با كندههاى عظيم روشن نگاه مىدارند .
تا موقعى كه آش پخت وقت ما به تماشاى نمايشى گذشت كه مسخرهها با لباسهاى مضحك
سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 449
مساهمون: حسين شهيدى مازندرانى
ص٤٤٩