تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
كه او هم انجمنى به نام فراموشخانه تشكيل دهد و اشخاص بخصوصى را به انجمن خود دعوت نمايد . انجمن كريم شيره‌اى عبارت بود از چند اتاق تودرتو كه در هر يك چراغ كم‌نورى روشن كرده بودند . كسى كه مىخواست در اين فراموشخانه پذيرفته شود و عضويت آن را قبول نمايد ، شبانه او را به اتاق اول وارد مىكردند ، پس از تأملى چند به اتاق دوم و همين‌طور به ترتيب اتاق سوم و چهارم تا به اتاق آخر مىرسيد و در آنجا چراغى كم‌نورتر از اتاقهاى ديگر قرار داده و در آن آلات گوناگون بسيار زشت ، قبيح و مستهجن در همه جاى اتاق گذاشته و يا آويزان كرده و بر الواحى چند فحشهاى بسيار ركيك و زننده‌اى نوشته بودند . مضمون عبارات نوشته شده اين بود كه اى شخص وارد و بيننده آلات مستهجن اين فحشها بر تو باشد اگر آنچه را كه در اينجا به چشم ديده‌اى بخارج نقل و حكايت كنى . بيچاره آن كسى كه از اين اتاقها با حال بهت و خجالت و پشيمانى زياد خارج مىشد . هر چه رفقا و آشنايان از او سؤال مىكردند كه چه ديده‌اى براى ما بگو چيزى در جواب آنان نمىگفت و گمان مىكردند كه هر چه به چشم خود ديده تمام آنها را در موقع خروج به كلى فراموش كرده و اين مسئله خود بيشتر مردم را به رفتن در اين فراموشخانه كذايى وادار مىكرد . « 1 » »

اسماعيل بزاز

« اسماعيل بزاز چنان كه از لقبش برمىآيد ، بزاز و طبيعتا مرد خوشمزه‌اى بود . ابتدا در مجالس رفقاى خود ليوگى « 2 » زياد مىكرد و آنها را مىخنداند . كم‌كم كارش بالا گرفته در مجالس اعيان هم حاضر مىشد و حضار را سرگرم مىكرد . بالاخره با داشتن كسب بزازى ، يكى از سردسته‌هاى عملهء طرب و شاه‌شناس شد . در اين دوره ، شغل مطربى كار شريفى نبوده و آنها كه به اين كسب مىپرداختند مردمان چندان آبرومندى نبودند . اسماعيل بزاز مردى شريف و از پستيهاى مطربى گريزان و استقبال او از اين كار از راه عشق به لودگى بود . چنان كه با داشتن دستهء مطرب كسب اصلى خود ، بزازى را ترك نكرده بود . انعامى كه مردم به اسماعيل بزاز مىدادند ، غير از باجى بود كه كريم شيره‌اى از آنها مىگرفت . الحق اسماعيل بزاز هم نسبت به آنها كه از قبل‌شان استفاده كرده بود حق‌شناسى شايانى مىكرد و با مدح و ثناى خود ، آنها را خشنود مىنمود . اين شخص در آخر عمر به مكه رفت و مسجدى ساخت و از اموالش موقوفه‌اى براى آن مقرر
هامش
( 1 ) . شرح حال رجال ايران ، ج 1 ، ص 396 - 398 . ( 2 ) . ليوه : هرزه‌گو ، هرزه‌گرد . ( فرهنگ معين )