تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
مسخرگى و لودگى كل‌عنايت كارگر افتاد ، و شاه دريافت كه معتادان به كوكنار را نمىتوان به ترك آن ناچار كرد ، و از ان پس اجازه داد در كوكنار خانه‌ها را به رسم قديم بگشايند . شاه اين دلقك خنده‌ناك حاضر جواب را به جاى كل‌عنايت ، كچل‌عنايت مىناميد . « 1 » برخى از دلقكان و مقلدان مشهور دورهء ناصرى عبارت بودند از : كريم شيره‌اى ، اسماعيل بزاز ، شيخ شيپور ، شغال الملك ، « 2 » شيخ كرنا و نيز بنا به گفتهء دوستعلى معير الممالك ، حاجى سره و حسن كماجى . « 3 »

كريم شيره‌اى

عبد الله مستوفى دربارهء كريم شيره‌اى مىنويسد : « كريم شيره‌اى نايب نقاره‌خانه و در حقيقت از طرف رئيس بيوتاتى كه اين قسمت را تحت اداره داشت ، نايب رئيس بوده و نقاره‌چيها را تحت اداره داشته است و به مناسبت شغل خود بر دسته‌هاى درجه دوم و سوم غير دولتى مطربهاى شهر نيز رياست كرده دعاوى آنها را ختم مىكرد و در مقابل ، اجازهء كسب و حق الپرچينى « 4 » از آنها مىگرفت . شايد غول بيابانى و آتش‌افروز و دورىگردانهاى عيد هم موظف بودند از درآمد خود حقى به نايب‌كريم بدهند ، ولى كريم شيره‌اى به اين قدر قانع نشده چون مرد بذله‌گوى خوشمزه‌اى بود ، در دربار و خلوت شاه نيز رخنه كرده و دلقك دربارى شده بود و كم‌كم به همه كس ليچار ( لچر ) مىگفت و در بذله‌گوييهاى خود نمكى داخل مىكرد كه طرف تعرض واقع نشود . ناصر الدين شاه هم با وجود اينكه خيلى اهل اين شوخيها نبود ، سياستش اقتضا مىكرد كه جلو نايب كريم را باز بگذارد تا درباريهاى او از خرك در نروند . نايب كريم هم مىدانست به كى ليچار بار كند و هيچ وقت به آنها كه طرف توجه بودند ، بىادبى نمىكرد . درباريها و ساير رجال هم براى اينكه از زبان او مصون باشند ، هر يك به او باجى مىدادند . اما راجع به لقب شيره‌اى كه دنبال اسم او بسته شده ، شايد به مناسبت شيرينكاريهاى او در بذله‌گويى و يا شغل اوليه‌اش شيره‌فروشى بوده است . تهران از جاهايى است كه بهار آن دامنهء زيادى ندارد ، اگر سالى گردش عيد به برف و باران بر
هامش
( 1 ) . سفرنامه شاردن ، ترجمهء اقبال يغمايى ، جلد چهارم ، ص 1578 - 1580 . ( 2 ) . اعتماد السلطنه در روزنامهء خاطرات خود از اين شخص با نام شغال الدوله ياد كرده است . ( سه‌شنبه 11 رمضان 1313 ( ه ق . ) ( 3 ) . يادداشتهايى از زندگانى خصوصى ناصر الدين شاه ، ص 147 . ( 4 ) . عبد الله مستوفى حق الپرچين را در معناى رشوه به كار برده است . شرح زندگانى من ، ج 2 ، ص 50 .