بخورد و بهار عقب بيفتد ، بعد از اينكه برفها برخاست ، گرما زود شروع مىشود . يكى از سالها كه دنبالهء زمستان خيلى دراز شده و تا اواخر فروردين برف و باران ادامه داشت ، كريم شيرهاى لباس عزا در بر كرده و در منزل خود براى بهار مجلس فاتحه برقرار كرده بعد از آن با همان لباس سياه به دربار رفت . شاه پرسيد مگر كسى از تو مرده است ؟ گفت : خير قربان ! براى مرحوم بهار عزا دارم . مىدانيم ناصر الدين شاه خيلى به گردش و تفريح مايل و از اينكه زمستان تمام نمىشود ، خيلى پكر بود و اين موقعشناسى نايب كريم نيز اثر خود را كرده و شاه بهعنوان مخارج فاتحه و بيرون آمدن از عزاى بهار ، انعامى به او حواله كرد .
نايب كريم به هنگام اعياد به ديدن اعيان مىرفت و براى اينكه عيدى را چربتر كند قبلا از گلدانهاى نرگسى كه خودش آنها را عمل مىآورد براى آنها مىفرستاد .
روزى براى ديدار عيد ، ما دوبرادر ، به ديدن برادرزادهء بيست سال از خود بزرگترمان مرحوم غلامعلى مستوفى ، رفته بوديم . شخصى با قباى راستهء زرىگلى كه روى كلجهء برك شكرى بلند پوشيده بود ، از در وارد شد و سلام و تعظيمى كرد . از برخورد و خطاب نايب كريم كه از طرف صاحبخانه نسبت به تازه وارد شد ، دانستيم [ مهمان تازه ] كريم شيرهاى است . نايب كريم شربت و شيرينى خورد و بيرون رفت كه عيدى معمولى را محمد حسين بيك ، پيشخدمت برادرزادهام ، در راهرو به او بدهد . . . . . سن نايب كريم در اين وقت با اينكه ريش مورچهپى پر كلاغى داشت ، حدود شصت سال به نظر مىرسيد .
سال بعد باز من به ديدن برادرزاده رفته بودم ، پسر چاق سفيد گندهء آبلهروى كوتاه قدى ، به سن شانزده هفده سال با قباى كمرچين زرى ارغوانى و سردارى ماهوت ، از در رسيد و تعظيم غرايى كرد . صاحبخانه او را نشاند ، شربت و شيرينى خورد و برخاست .
معلوم شد اين پسر كريم شيرهاى است كه بعد از پدرش اسم كريم را با لقب عسلى براى خود اتخاذ كرده است ولى اين پسر هوش و شعور و بذلهگويى پدر را نداشت . يكى دو سال هم گلدانهايى براى اعيان برد ، ولى كمكم هم پياز نرگس گرانتر و هم عيديهاى اعطايى سبكتر شده ، كار به مزد و مايه مىرسيد . كريم عسلى هم كه مردم به كنايه به او سركهاى لقب داده بودند ، اين كار بىصرفه را كنار گذاشته دنبال نقارهچىگرى خود رفت . » « 1 »
« كريم شيرهاى خرى داشت كه با آن مسافرت مىكرد . اعيان و رجال براى اينكه از شر زبان و متلكهاى او در امان باشند معمولا مبلغى بهعنوان نعلبهاى خر كريم به او مىدادند . بعدها
هامش
( 1 ) . شرح زندگانى من ، ج 1 ، ص 359 - 361 .