كلعنايت كه شاهد مصائب و متاعب حاصل از منع شاه بود ، به چارهگرى پرداخت و تصميم كرد در اولين بارى كه شاه از قصر خارج مىشود در اين كار اقدام كند و آشكارا احوال معتادان را به عرض برساند . دو روز بعد شاه به شكار رفت . كلعنايت بفور درست برابر در كاخ حرمسرا كه شاه هنگام برگشتن از شكار ، از آن در وارد حرمسرا مىشد ، دكانى آراست و توپهاى بسيار از كتانى كه مردم براى كفن كردن مردگان خود به كار مىبردند در آن چيد . دو يا سه نفر از خدمتگرانش را برداشت و به چهار پنجنفر ديگر سفارش كرد همين كه شاه به در قصر سلطنتى نزديك شد به دكان بيايند و در حالى كه خود را شتابزده و بىقرار و سوگوار مىنمايند كتان بخواهند .
كلعنايت همين كه ديد شاه به در قصر نزديك شده با خدمتگرانش به گزكردن و پارهكردن كتانها پرداخت و با هيجان به يكى از آنان گفت فلان گز كتان را براى كفن فلان عليجناب ببر ، و فلان گز به اين آقا بده ، و به ديگرى فرمان دهد فلان مقدار ذرع از اين كتانها را براى فلان آقا بفرستيد ، و هنگامى كه شاه كاملا نزديك دكان شد كلعنايت به ديگر كسانى كه بنا به سفارش وى در آنجا جمع آمده بودند با صداى بلند مىگفت : محض رضاى خاطر خدا صبر كنيد ، شكيبا باشيد ، به همهء شما كتان مىرسد . و در حالى كه چنين مىنمود از شلوغ كردن مشتريان به ستوه آمده پىدرپى با صداى بلند مىگفت : به شما گفتم دستپاچه نباشيد . هر چه كتان آوردهام تقسيم مىكنم . شاه وقتى به آنجا رسيد از ديدن دكان بر در حرمسرا و شنيدن آن آشوب و غوغا سخت در شگفت شد . توقف كرد و به تغير گفت : اين مرد جسور كيست كه در اينجا چنين بساطى برپا كرده است . كلعنايت در حالى كه چوب ذرع را در دست داشت و با اطوار مسخرهآميزش شاه را به خنده درآورده بود پيش آمد و خود را به وى نمود . شاه با تعجب به او گفت : هان ، كتانفروش شدهاى ؟ ! از اين سبب است كه يكهفته است ترا نديدهام . دلقك حال جدى به خود گرفت و در جواب به عرض رساند اعليحضرتا ، من ديگر در شمار درباريان نيستم ، كتانفروشم .
شاه فرمود آيا از كتانفروشى سود بيشتر از خدمت در دربار من عايد تو مىشود ؟ كلعنايت جواب داد : سوگند به خدا خبر نداريد وقتى كه در كوكنار خانهها را به فرمان شما بستهاند ، معتادان به جوشاندهء كوكنار صدتا صدتا مىميرند و بهاى كتان دو برابر شده است ، . . . و دنبال هم نام چندين تن از بزرگان را كه از منع جوشاندهء كوكنار بيشتر رنج مىكشيدند بر زبان آورد و در آخر گفت : تا زمانى كه در كوكنار خانهها همچنان به روى معتادان بسته است ، من هرگز به كار ديگر نمىپردازم .
سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 433
مساهمون: حسين شهيدى مازندرانى
ص٤٣٣